#کوه_پنهان_پارت_161
برای همین نمیخواستم منو با بهنود ببینه .. مطمئنم که بنای نصیحت و میگذاره ..
گوشه ای از سالن کنار خانواده ی رعنا نشسته بود و با مینو جون ( مادر رعنا ) مشغول صحبت بودن .. و بابک هم با پدر رعنا گفتگو میکرد ..
رعنا هم با دیدن بابک بدون توجه به ما به سوی بابک پرواز !! کرد ..
بابک هم با دیدن رعنا بلند شد .. و برامون دست تکون داد .. و ما بهانه ای شدیم برای وصال یار ..والا .
اه از نهادم خارج شد .. حالا دیگه همه شون متوجه ما شده بودن .
به اون قسمت از سالن رفتیم .. هنوز بهشون نرسیده بودیم که اقای جالی ( پدر رعنا ) منو خطاب قرار داد..
اقای جمالی _ به به سارا خانم .. خوبی بابا .. نیای به ما سر بزنی یه وقت .. مگر اینکه تو این مراسم ها ببینیمت ..
باهاش دست دادم .. واقعا دوستش داشتم و ال*بته تنها مردی بود که باهاش دست میدادم ..
_من چیزی ندارم جز شرمندگی .. ولی قول میدم جبران کنم .. اینقدر که با مینو جون بیرونم کنید .
اقای جمالی _ خودت میدونی که اونجا هم خونه ی خودته .. بابا جان ..
با مینو جون و حاج خانم هم رو ب*و*سی کردم .
مینو جون _ تو بیا من قول میدم بیرونت نکنم ..
و با لحنی که شیطنت ازش موج میزد .. ادامه داد :
ال*بته اگه خودت نیومدیم مهم نیست . همتای منو بفرست بیاد .. کو بچه م نیوردیش ؟!
خندیدیم .. فکر کردم مینو جون اگه توی گروه ما بود .. لات خوبی میشد !!!!
با دست به قسمتی که همتا بود اشاره کردم ..
_ پس تا همتا رو دارم خیالم راحت ..
مینو جون _ اره بابا .. خیالت راحت باشه عزیزم .
با رسیدنمون بعد از سلام و احوال پرسی های روتین .. حاج خانم با نگاهش وظیفه معرفی بهنود و پیمان و به من سپرد ..
ای خدا .. بدبختی از این بالاتر ..
با دست به بهنود اشاره کردم .. دهن باز کردم که بهانه ی یک ساعت نصیحت و به حاج خانم بدم که مینو خانم پیش دستی کرد ..
مینو جون _ سارا ایشون اقا بهنود شوهرته .. پدر همراز ؟!
ریه هامو پر و خالی کردم و با یه ل*بخند مصنوعی به نشونه ی تایید سر تکون دادم ..
رعنا _ افرین مامان گلم .. از شباهتش به همراز فهمیدین ؟!
مینو جون در حالی که چشم از بهنود برنمیداشت سری تکون داد و تایید کرد ..
بهنود _ خیلی خوشبختم از اشناییتون .
اقای جمالی _ خوبی پسرم ؟! بیاین پیشمون ببینم ..
romangram.com | @romangram_com