#کوه_پنهان_پارت_160

هو مهدی روبه من گفت :

مهدی _ سارا جان شما برین داخل پیش بچه ها برای تعویض ل*باستون .. من اقایون و راهنمایی میکنم ..

در حالی که نگاهم به چشمای ملتمس مریم بود .. سعی کردم تمام یخ وجودم توی نگاهم بریزم و بهش نگاه کنم .. حالم از غیرت و تعصبش بهم میخورد ..

یه نگاه کوتاه بین بهنود و پیمان رد و بدل شد .. که نشون میداد انرژی منفی نهفته در حرفهای مهدی رو دریافت کردن ..

قبل از اینکه من پاسخ بدم .. بهنود یه فشار به کمرم اورد و گفت :

بهنود _ مزاحم شما نمیشیم مهندس جان .. شما باید از مهمان های دیگه تون استقبال کنید .. ما منتظر خانم ها میمونیم .. شما بفرمایین خواهش میکنم .

ناخواسته ل*بخندی روی ل*بم نشست .. نگاهم و به زمین دوختم تا ل*بخندم دیده نشه ..

در مقابل چشمان پر از خشم مهدی وارد سالن شدیم ..

همراه رعنا به اتاق مریم رفتیم تا ل*باس هامون تعویض کنیم ..

به محض بستن در پشت سرمون ، مریم شروع کرد ..

مریم _ جریان چیه سارا ؟!

_ نمیدونم .. من این چند روز اینقدر تعجب کردم که دیگه از کارای بهنود تعجب نمیکنم ..

مریم _ پس اون اس ام اسی که دادی چی بود .. "مدارک و برای طلاق به مولایی دادم" .

رعنا _ این پسره یه لحظه سارا رو ول نمیکنه .. از ظهر که دیدمش یه جوری به سارا نگاه میکنه که انگار داره با همه ی وجودش ل*ذ*ت میبره ..

لعنت به من .. لعنت به دلم که با شنیدن این جمله از رعنا .. شاد شد و ارزو کرد که واقعیت داشته باشه ..

نفس حسرت بارم و بیرون فرستادم ..

_ اصلا کاراش قابل هضم نیست ..

بعدم مختصر وقایع این چند روز و براشون تعریف کردم ..

مریم _ یعنی چی ؟! برای چی باید بهت بی محلی کنه .. بعدم پیشونیت و بب*و*سه ؟!

_ نمیدونم .. ولی دیگه داره ازارم میده !!!

رعنا با یاد اوری بهنود و پیمان .. ادامه ی حرفهامون به بعد موکول کرد ..





با ورودمون به داخل سالن جمعیت اندکی از اقوام مریم که اومده بودن .. نگاهشون و به ما دوختند .. منم به ناچار برای همه سر تکون میدادم ..

هر کسی به همراه خانواده اش قسمتی از سالن خالی از وسایل مریم اینا رو برای نشستن انتخاب کرده بود .. تعدادی از بچه های کوچک فامیل هم قسمتی از سالن مشغول بازی بودن .. که همتا و همراز هم به جمعشون پیوستن ..

مادر بزرگ مریم و مادر بابک که ما حاج خانم خطابش میکردیم .. فوق العاده دوست داشتنی بود .. همیشه به خاطر وجود مهربونش رعنا رو ترغیب به پذیرش بابک میکردم .. از همچین مادری پسر بدی بعید بود .

وقتی که کنارش مینشستیم به قدری زیبا صحبت میکرد که ما هرگز از حرف هاش ناراحت نمیشدیم .. حتی وقتی که دعوامون میکرد ..

بارها منو بابت رفتارم با بهنود سرزنش میکرد .. فکر میکرد دلیل جدایی من از بهنود ، رفتار های منه .

romangram.com | @romangram_com