#کوه_پنهان_پارت_159


بهنود و پیمانم بعد از کلی قربون صدقه ی عروسکام رفتن .. رضایت دادن که بریم .





وقتی رسیدیم .. همراز و محکم به خودم فشردم .. تا مانع از این بشم که بهنود دستام و بگیره .. و این وسوسه با بهنود دیده شدن و از خودم دور کردم ..

ولی یه جایی ته ذهنم بهم میگفت .. چه اشکالی داره که برای ادمایی که منتظر همین لحظه بودن .. نمایش اجرا کرد..

اما قسمتی دیگه نهیب زد که .. بااجرای این صحنه بیشتر خودت و مضحکه میکنی .. بهنود ندیده رو از دست بدی بهتر به نظر میاد از بهنود دیده شده و معقول !!!

اما همه ی معادلاتم با پیاده شدن از ماشین توسط بهنود بهم ریخت ..

هوا ابری بود .. همین باعث شده بود که حیاط یزرگ خانواده ی جعفری به جای پذیرایی از مهمانانش .. نقش یک پارکینگ عمومی رو اجرا بکنه ..

در کنار ماشین ایستاده بودم .. تا بقیه هم پیاده بشن .. بهنود بعد از پیاده شدن دسته گلی رو که بین راه خریدیم و به دست پیمان داد به سمت من اومد .. بدون هیچ حرفی همراز و از ب*غ*لم گرفت ..

و دست منو با دست راستش گرفت .. و با خودش به سمت ورودی سالن کشید ..

میخواستم دستام و از دستش در بیارم که با نگاه خیره و عصبانی مهدی پشیمون شدم ..

ساعت هفت و نیم بود که ما رسیدیم .. خانواده ی جعفری جلوی درب ورودی به استقبالمون اومدن ..

مراسم معارفه اسون تر چیزی بود که من فکرش و میکردم .. مطمئنن مریم حضور بهنود و پیمانو رو به خانواده اش معرفی کرده بود ..

اقای جعفری و سودابه جون خیلی گرم با بهنود برخورد کردن .. از دیدنش ابراز خوشحالی کردن ..

بهنودم متقابلا تشکر کرد .. ابراز خوشحالی ..

منم سعی میکردم با ل*بخند از زیر نگاه های قهرالود مریم و خصمانه ی مهدی در برم .

بدون اینکه به مهدی نگاه کنم باهاش احوال پرسی کردم ..

اما لحن صحبت کردنش با بهنود باعث شد که نگاهم و بهش بدوزم .. مریم و رعنا هم ساکت منتظر شروع این دوئل بودن .. دئلی که سر اون اصلا از دوئل خبر نداشت و ندانسته پا به میدان گذاشته بود .

بهنود _ سلام .. اقای مهندس .. رسیدن به خیر ..

پیمان _ سلام پیمانم .. دوست و پسر خاله ی بهنود ..

مهدی هم با لحنی که نشون میداد از اشنایی با بهنود و پیمان اصلا خوشحال نشده ..

مهدی _ سلام .. مهدی هستم .ازاشناییتون خوشحالم .

و با هم دست دادن ..

مهدی _ واقعا مشتاق دیدارتون بودیم .. اقای دکتر !!

اقای دکتر و چنان غلیظ گفت .. که من میخواستم بمیرم از خنده بمیرم .. اگه مهدی رو نمیشناختی فکر میکردی .. با چند سال زندگی خارج از کشور لهجه گرفته .. فکر کنم بهنودم همین برداشت و بکنه .

بهنود از همه جا بی خبر بعد از قرار دادن دستاش پشت کمرم .. با یه ل*بخند پاسخ داد .

بهنود _ کم سعادت بودیم .. اقای مهندس .


romangram.com | @romangram_com