#کوه_پنهان_پارت_158

_ اهااااان ..

دیگه چیزی نگفتم و خودم با کارم مشغول کردم .

بلاخره زیر نگاه های بهنود ماکارونی و اماده کردم .. خوردیم ..

بعد از نهار رعنا و بابک هم اومدن .. اونها هم از دیدن .. بهنود و پیمان تعجب کردن ..

رعنا که حسابی بابک کش شده بود .. با چشم و ابرو ازم پرسید .. منم شونه ای براش بالا انداختم که یعنی .." چه میدونم .."

رعنا رو که اماده بود .. فرستادم که همتا و همراز اماده کنه .. خودمم مشغول ارایش کردن شدم .. پشت چشمام و کمی سیاه کردم و ریمل زدم .. یه خط ابی براق هم زیر چشمام کشیدم .. یه رژگونه ی صورتی زدم و در اخرم یه رژ صورتی براق ..

با اونکه ارایشم ساده بود .. ولی به خاطر رنگ روشن چشمام خیلی توی چشم بود .. و دیده میشد .

موهای بلندمو هم با گیره بالا جمع کردم و جلوش بالایی دادم .. نمیتونستم موهام و روی صورتم بریزم .. چون با پیشونی کوتاهم جور نبود ..

ل*باسمو پوشیدم و شال و سرم کردم و با عطر دوش گرفتم و رفتم بیرون ..

رعنا داشت موهای همتارو درست میکرد .. منم رفتم سمت عروسکم ..

وقتی اماده اش کردم .. کفشای عروشکیشم پوشیدم ..

رعنا موهای طلایی همتا رو بابلیس کشیده بود و بالای سرش جمع کرده بود .. با اون دکلته ی خوشکلش .. واقعا خوردنی شده بود .. دلم برای هر دوشون ضعف رفت .. سریع از توی کیفم صدقه در اوردم و کنار گذاشتم ...

تقریبا همه اماده بودن .. زودتر از اونا از اتاق خارج شدم ..

پیمان و بهنود رفته بودن توی اتاق مهمون اماده بشن .. بابکم با دیدن بهنود و پیمان خیالش بابت رسوندن ما راخت شده بود .. رفت که به خانوده ی برادرش کمک کنه ..

به ساعت نگاه کردم .. 6:15 با فکر اینکه مریم منو میکشه ..رفتم اشپزخونه که اب بخورم .. صبح بعد از اینکه باهاش حرف زدم .. گفته بود که فعلا کاری ندارن .. ولی ما زودتر بریم پیششون .. بعدم n بار زنگ زده بود که چرا هنوز راه نیوفتادید ..

داشتم اب میخوردم که بهنودم اومد توی اشپزخونه ..

با شنیدن صدای پایی برگشتم و با دیدن بهنود خیره نگاش کردم ..

واقعا کلمه ی جذاب برازنده اش بود .. جذب نگاه گیراش و هیکل نفس گیرش شده بودم ..

یه شلوار جین صورمه ای پوشیده بود .. با پیرهن مردونه ی چهار خونه ابی و صورمه ای.. همونی که من و همتا براش انتخاب کرده بودیم .. کامالا جذب بدنش بود و بدنه خوش فرمش و نمایان کرده بود .. و یه کت کتان صورمه ای

موهاشم با ژل بالا نگه داشته بود .. که باصورت هشت تیغه و سفیدش بیشتر خودنمایی میکرد ..

اونم مشغول ارزیابی من بود .. با ل*بخندی که روی ل*بش نشست .. مطمئن شدم که مورد پسند قرار گرفتم ..

بهنود _ به منم اب میدی ؟!

با تکون دادن سرم باشه ای گفتم و براش اب ریختم .. لیوان و به دستش دادم و از ب*غ*لش رد شدم ..

پیمانم اماده شده بود .. اونم خوش تیپ بود .. یه شلوار جین صورمه ای با یه تیشرت ابی و کت سفید .. واقعا مریم کش شده بود ..

_ بابا خوش تیپ .. حسابی میخوای دل*بری کنیا ؟!

پیمان _ اره دیگه میخوام برم تو چشم مادر زن .. تو هم هی از من تعریف کن .. باشه !!

_ باشه .. حالا بریم .. تا عروس خانم منو نکشته ..

بچه ها رو صدا کردم که بریم .. واقعا دیر شده بود .

romangram.com | @romangram_com