#کوه_پنهان_پارت_155


نمیدونم توی نگاهم چی دید .. که یه فشار به دستم وارد کرد و بدون اینکه دستام و ول کنه .. به سمت اونا رفت ..





وقتیکه دست توی دست مقابل همتا و پیمان قرار گرفتیم ..

همتا با تعجب به منو دستای بهنود توی دستم نگاه کرد و سریع با اخم سرشو برگردوند ..

پیمان هم وقتی دید بهنود حواسش نیست .. با خنده به من چشمک زد ..

ولی من از پیمان خجالت کشیدم و به شعور همتا پی بردم .

تازه فهمیدم که همتا بزرگ شده و قدرت درک داره .. واین منم که باید به شعورش احترام بذارم .. برای همین هم تصمیم گرفتم به محض رسیدن به خونه براش تعریف کنم .. و روابط بین خودم و بهنود و توضیح بدم ..

بهنودم شاید به حساسیت همتا پی برد که همون لحظه دستامشو از دستم جدا کرد ..

ولی در تمام مدت خرید .. از کنار من تکون نخورد .. با قدم های من قدم برمیداشت و با ایستادن من می ایستاد.

اینقدر اینکارو تکرار کرد .. که یه بار وقتی میخواستم برم ل*باس و پرو کنم .. پیمان بهش تیکه انداخت .. " بهنود جان میخوای تو هم باهاش برو که یه وقت توی اتاق پرو گم نشه "..

بهنود .. فقط ل*بخند زد ..

و من سرخ شدم .......

ولی واقعا دوست داشتنی بود .. حس میکردم مثل اشکان دوسش دارم .. مخصوصا وقتی که دستای همتا رو گرفته بود و از خودش جدا نمیکرد .. بیشتر این حس بهم دست میداد .. اشک و مهمون چشمام میکرد ..

بلاخره بعد از متفق القّول شدن علما ( همتا و بهنود و پیمان ) من یه پیراهن دکلته ی مشکی کارشده که جنسش فوق العاده ل*خ*ت بود .. یه گیپور با هاله ی ابی روش و پوشونده بود .. با یه کت نیم تنه ی از جنس پارچه ی اصلی و رنگ گیپورش ، که فقط تا روی سینه مو میپوشوند .. جلوش گره میخورد .. و چون استیناش بلند یه تضاد خوشکلی و ایجاد کرده بود ..

منم به نشونه ی اعتراض نذاشتم هیچ کدوم ل*باس و توی تنم ببینن !!!!..

ال*بته دلیل اصلیم این بود که فقط میتونستم از همتا نظر بخوام که با وجود بهنود و اصرار هاش یرای دیدن ل*باس ممکن نبود ..

اینکه فقط تایید خودم از ل*باس بهشون اعلام کردم .. که باعث شد قبل از بیرون اومدنم .. بهنود پول ل*باس و حساب کنه .. میل منو برای حساب کردن باهاش با اخماش سرکوب کنه ..

کفش مشکی هم که داشتم نخریدم . فقط باید یه شال ابی مشکی هم میخردیم ..

وقتی که گفتم باید یه شال همرنگش بخرم .. برق تحسین و توچشمای بهنود دیدم ..

اما من هیچ حسی بهم دست نداد .. چون از همون اول که دستام و گرفت به خودم قول دادم .. هیچ کدوم از کاراش و به خودم نگیرم .. نذارم بیشتر از این عزت نفسم .. حداقل جلوی خودم .. از بین بره ..

هر چند که پیمان با رفتاراش بهم نشون داده بود که از احساسم باخبره .. ولی بازم ناراحتی مو با علم به اینکه اونم مثل اشکان میمونه برام .. از بین بردم ..

ولی دیگه نمیذارم دستم برای کسی رو بشه ..

یه دست کت و شلوار مشکی با تاپ سفید کارشده ام و برای خونه ی سوری جون خریدم .. که با اعتراض همتا مواجه شد ..

همتا _ اه مامان .. تو که این همه وکت و شلوار ، توی خونه داری؟!

_برای خونه ی مامان سوری گرفتم .. باید بذارم اونجا برای وقتی که مهمون دارن .

به هر حال میدونستم که حتی اگه عروس اون خانواده هم نباشم .. ولی بازم حتما به خونه دعوت میشم و همیشه در اون خونه به روم بازخواهد بود ..


romangram.com | @romangram_com