#کوه_پنهان_پارت_156

همتا _ اهاان

بهنود و پیمان به بهانه ی دیر وقت بودن و خستگی چیزی نگرفتن .. اما کاملا مشخص بود که از اول هم به قصد خرید نیومده بودن و به خاطر همراهی ما اومده بودن ..

منو همتا هم به نشونه ی تشکر برای هرکدوم یه پیراهن مردونه خریدیم.

و بعد از ساعت ها گشت و گذار در پاساژهای شلوغ و خندیدن از دست همتا و پیمان و شگفت زدگی در برابر کارهای بهنود .. به خونه ی سوری جون برگشتیم ..

خستگی زیاد باعث شد که از بیتا خانم بخوام که همراز و اماده کنه و بیاره پایین ..





ساعت حدود ده بود که از خواب بیدار شدم .. یه چند دقیقه ای توی جام غلط زدم .. خستگی دیشب هنوز توی تنم بود .. اما واقعا روز خوبی بود ومن متاسفانه نمیتونستم اینو تکذیب کنم ..

یه سرک به اتاق دخترا کشیدم .. خواب بودن ..

بهترین فرصت بود که برم حموم یه دلی از عذا در بیارم .. از این دوتا فسقلی بیدار بودن .. باید همراهم میومدن و منم باید به جای شستن خودم با اینا اب بازی میکردم ..

در حال شستن خودم به این فکر میکردم که به مریم باید زنگ بزنم اون حتما سرش شلوغه .. نمیتونه با من تماس بگیره .. دیشب که اومدیم خونه میخواستم تماس بگیرم که نشد ..

ترسیدم بفهمه تنهام و بخواد با رابین هود (مهدی ) بیاد دنبالم .. واقعا هم مثل رابین هود همیشه در خدمت بود !!!

حقیقتا هم خسته بودم .. توانایی انجام دستورات سودابه جون و نداشتم .. هم نمیخواستم با مهدی روبه رو بشم ..

هر چی کمتر میدیدمش به نفع ام بود .. چون تجربه بهم ثابت کرده بود که جنبه ندارم ..





یه ساعتی و توی حموم بودم .. وقتی اومدم بیرون دخترا هنوز خواب بودن ..

سریع ل*باسم پوشیدم و موهام و با سشوار خشک کردم .. خداروشکر نیاز به ارایشگاه نداشتم .. چون موهام و که درست نمیکنم .. ارایشم که خیلی محو و کمه نیاز به ارایشگاه نیست .. خودم از پسش برمیام ...

رفتم توی اشپزخونه یه چیزی برای نهار درست کنم .. دیگه وقت صبحانه خوردن نیست .. میدونستم دخترا هم تا بیدارشون نکنم بیدار نمیشن ..

مواد ماکارانی و اماده کرده بودم که زنگ در و زدن .. میدونستم رعناست ..قرار بود بیاد اینجا برای مهمونی اماده بشه .. بابک بیاد دنبالمون از همین جا بریم ..

اما با دیدن تصویر بهنود و پیمان روی مانیتور تعجب کردم ..

با همون صدای متعجب جواب دادم.

_ سلام ..

بهنود _ سلام .. نمیخوای باز کنی ؟!

_ چرا ببخشید .. بفرمایید تو .

به ل*باس هام نگاه کردم .. خوب بود .. به خاطر اینکه فکر میکردم بابک میاد .. یه شلوار کتان سفید پوشیده بودم .. با یه تونیک طوسی صورتی .. شال طوسی سفیدم و هم دم دست گذاشته بودم سریع سر کردم .. جلوی در وردی منتظرش و شدم ..

بهنود با دوتا کاور دستش اومد سمت من .. پیمان هم بعد از پارک کردن ماشین پشت ماشین من اومد ..

بهنود زودتر رسید ..

romangram.com | @romangram_com