#کوه_پنهان_پارت_154

میخواستم بهش بگم که همراز دختر منه و قرار شده تو دیگه در مقابلش حقی نداشته باشی .. خودت پذیرفتی یادت نیست ؟ .. مگه برای همین نیست که داریس شادی میکنی ؟

ولی انگار لال شده بودم .. ذهنم قفل کرده بود .. کلمه ها از دهانم خارج نمیشدن .. بهنود همینطور دونه دونه ل*باس های همراز در میاورد و از رنگ و طرحش تعریف میکرد .. اما من مثل ادمای لال فقط سر تکون میدادم ..

هیچکدام از کاراش برام قابل درک نبود ..

همتا _ سلام عمو بهنود !!

بهنود _ سلام همتا خانم گل .. چطوری ؟!

همتا _ خوبم عمو . ل*باسام و دیدی ؟!

بهنود _ اره دیدم .. خیلی خشگله ..

همتا _ بریم برای مامانم ل*باس خوشگل بگیرم .. مثل من خوشگل بشه .

خندیدم .

داشتیم از پاساژ خارج میشدیم که همتا یه دفعه گفت :

همتا _ مامان .. اون جا رو ببین .. مغازه ی کلاه فروشیه .. کلاه افتابگیر برام نخریدیا ؟!

در حالی که خم شده بودم تا هم قدش بشم .

_ همتا خانم .. شما چند تا کلاه افتابگیر توی خونه داری ؟!

عسل با اون دستاش شروع به شمارش کرد ..

همتا _ ده .. یازده تا ..

_ کدومشون استفاده میکنی ؟!

همتا _ هیچ کدوم ..

_ چرا ؟!

همتا _ اخه موهام خراب میشه ..

_ اون وقت چی باعث شده فکر کنی که من بازم برات میخرم ..

در حالی که ل*بخند به ل*ب داشت به پیمان و بهنود که کنارش ایستاده بودن نگاه کرد ..

همتا _ اخه عمو بهنود و عمو پیمان باهامونن .. اگه برام نخری فکر میکنن خسیسی .. ابروت میره .

بعدم پشت پیمان که در حال خندیدن بود .. سنگر گرفت ..

بهنودم داشت میخندید . لپ همتا رو که الان دیگه توی ب*غ*ل پیمان بود ، کشید ..

هنوز داشتم با چشمام اصول تربیتیو اجرا میکردم .. پیمان بدون توجه به منو بهنود رفت سمت مغازه ی کلاه فروشی .. و جواب اعتراض های من فقط با کلمه ی مامان خسیس پاسخ داد ..

من هنوز توی گنگی حرکت پیمان بودم که بهنود با گرفتن دستم .. منو رسما" گیج کرد .. گرمای دستاش گرمی خاصی و به وجودم تزریق کرد .. سرعت جریان خون و توی رگ هام کند کرد ..

یه نگاه به دستام که توسط بهنود کشیده میشد کردم و یه نگاه به بهنود که اصلا به من و حالتم توجهی نداشت و هنوز داشت به پیمان و همتا نگاه میکرد ..

سعی کردم دستام و از دستاش بیرون بکشم که نگاهش و به سمتم برگردوند ..

romangram.com | @romangram_com