#کوه_پنهان_پارت_153


منم خندیدم ..

پیمان رو به من ادامه داد :

_ ولی سارا همتا بزرگ بشه چی میشه ؟!..

ندیدی بهنود !! امروز یه ذره بچه همه ی فروشنده ها رو اسیر خودش کرده بود !!!..

تازه این سارا هم هی به کاراش میخندید ..

عجب پرویی هااا .. امروز با اون همتا کم منو حرص دادن .. حالا داره میندازه گردن من ..

_ من میخندیدم ؟!!!!

پیمان فقط خندید ..

بهنودم در حال خندیدن یه" شیطون " نثار همتا کرد ..

بهنود میخندید ..

زهر خندی زدم .. نزدیکی بهش داشت داغونم میکرد .. کاش میونستم از دستش فرار کنم ..

شدیدا دچار دوگانگی شده بودم .. جدال سختی بین قل*بم و عقلم در گرفته بود ..

دلم به خنده هاش گرم شده بود .. عقلم از خنده های امروز گریزون ..

تحلیل رفتارش کار سختی بود .. هنوز نتونسته ام دلیل اخم های دیشب شو درک کنم .. با خنده ای امروزش متعجب ترم کرده ..

قل*بم دلش میخواد فریاد بزنه .. حسادت کرده !! به مردای دور بر تو حسادت میکنه ..

اما پوزخند روی ل*بم نشون میده که مغزم قل*ب احساساتی مو مرد تمسخر قرار داده ..

به قل*بم گوش زد میکنه که نگاه کنه به خنده های بهنود نگاه کنه ..

خنده های امروزش برای شنیدن خبر جداییته .. خبر رهایی از اسارت برای هر به بند کشیده ای خوشاینده ..

بهنود _ خوب منتظر چی هستین بریم دیگه ..

و روبه من ادامه داد..

_ سارا تورو نمیدونم .. ولی این پیمان توی خرید خیلی بدقلق و بد پسند .. همین جوریش هم وقت کم میاریم ..

یه طرف ل*بم و به شکل خنده کش دادم و چیزی نگفتم ..

تنها چیزی که از ذهنم عبور کرد .. " این همه صمیمیت برای چیه ؟! "

پیمانم بلند شد که همتا رو صدا کنه ..

تا پیمان رفت .. بهنود بسته ی ل*باس ها رو برداشت گفت ..

بهنود _ ببینم برای دختر من چی خریدی ؟!

کلمه ی " دختر من " گفتنش توی گوشم زنگ میزد ..


romangram.com | @romangram_com