#کوه_پنهان_پارت_152





پیمان _ سلام .. رسیدی .. بیا ما تو فست فودیم

_................

_ اره .. بالاست .

_...............

_ باشه.

قطع کرد و رو به من گفت :

پیمان _ بهنود بود .. بهش اس ام اس داده بودم که کجاییم .. الان رسید .

فرصت تعجب و فکر کردن و به من نداد ..

پیمان _ فکر کنم میخواد ل*باس بگیره ..

من خنده م گرفته بود .. مردم میرن از اونجا ل*باس میخرن .. اینا میان از اینجا ل*باس میگیرن !!!!

سعی کردم یه چهره ی بی تفاوت به خودم بگیرم .. و به کوبش سریع قل*بم توجهی نشون ندم .. فکر میکنم موفق هم بودم .

_ اهاان .

همون لحظه هم بهنود اومد داخل .. پیمان با دست تکون دادن بهش نشون دادکه کجا نشستیم ..

مارو دید م*س*تقیم به سمتمون اومد یه سلام کلی داد و صندلی کناری من و کشید عقب و نشست ..

عطرش بهم خورد و بینی و نوازش کرد.

عین احمق ها نفسم و توی سینه حبس کردم که از ریه هام خارج نشه ..

پیشونیم هم از به یاداوری ب*و*سه اش سوخت..

بهنود رو به من ل*بخندی زد و گفت : خوبی ؟!

خیلی سعی کردم تعجبم توی چهره ی گلگونم و صدام دیده و شنیده نشه .

_ بله ممنون.

بهنود _ خوب چیکار کردین ؟! چی خریدین ؟! راستی همتا کو؟!

پیمان _ بابا یکی یکی بپرس .. همتا توی پارک بادی ِ

و با دست به قسمتی که همتا بود اشاره کرد ..

پیمان _ ما هم چیزی نخریدیم .. فقط برای دخترا تونستیم خرید کنیم ..

بهنود خندید _ واقعا ؟؟؟!! .. فکر کردم الان چشم بازار و کور کردین ..

پیمانم خندید _ چشم بازار که کور شد .. ولی نه توسط ما توسط همتا خانم !!!..

romangram.com | @romangram_com