#کوه_پنهان_پارت_151


پیمان _ اره .. تو رو .. تا وقتی که باهات اشنا نشده بودم .. فکر میکردم میشناسمت .. ولی بعد فهمیدم نمیشناسم ..

" میدونی اون روز که برای اولین بار توی شرکت شاهین دیدمت "..

با یاد اوری اون روز ل*بخند تلخی زدم .. سر تکون دادم

اونم کمی مکث کرد و ادامه داد ..

پیمان _ اون روز ما تازه یه روز بود که اومده بودیم ولی با اصرار شاهین اومدیم شرکت که تو رو ببینیم ..

و با خنده اضافه کرد :

"خاک برسر عاشقی بود برای خودش " ..

نمیدونم چرا ولی خجالت کشیدم و چشمام و به لیوان نوشابه م دوختم ..

پیمان _ اون موقع فکر میکردم که تو یه دختر زیبا و شیطونی که همه ی کاراش و در خفا انجام میده .. خنده ی قشنگی داره ... و با همین خنده هاش دل و دین شاهین و برده ..

اما اینطور نبودی ..

"بعد فهمیدم .. این دختر شیطون ، نمونه ی یه مادر مهربون برای بچه هاش ِ" ..

"یه خواهر عاشق برای برادرش " ..

"یه عمه ی فداکار برای برادرزاده اش" ..

من دیگه روی ابرا بودم

"یه عروس دوست داشتنی برای پدر شوهر و مادر شوهرش ِ "..

" از همه مهمتر .. یه کدبانوی نمونه برای مهموناش ِ "!!!

از روی ابرا پرت شدم پایین

_ سرکارم گذاشتی ؟!

خندید ..

پیمان _ نه برای چی همچین فکری کردی ؟!

_ از جمله ی اخرت معلوم بود .. من که تا حالا به غیر شربت به شما چیزی ندادم ..

بعدم با بدجنسی ادامه دادم ..

_ حتی یه املت ساده هم نپختم براتون .. از کجا فهمیدی کدبانو ام ؟!

با حرص نگام کرد .. ولی خودش و از تک و تا ننداخت .

پیمان _ همین دیگه .. وقتی میخوای لطف کنی املت درست کنی .. یا دیروز که میخواستی شام درست کنی ولی قسمت نشد .. دیگه !!

خندیدیم ..

خواستم ازش بپرسم .. برنامه اش چیه .. مگه نمیخواد برگرده به انگلیس که نشد .. گوشیش زنگ خورد ..


romangram.com | @romangram_com