#کوه_پنهان_پارت_150

پیمان _ اره خوب .. ولی همه رو بهش گزارش داده بودن .. در واقع داییش بهش هشدار داده بود که در مقابل شما باید ل*باس رزم به تن داشته باشه ..

از تشبیهش خنده م گرفت .

_ نه بابا دیگه اونقدرام درگیری نداشتیم ..

پیمان _ بله میدونم .. ال*بته اگه توی اسانسور گیر کردن و کفشای گیریس خورده رو فاکتور بگیریم درگیری نداشتین ..

_ اطلاعاتت دقیق ها .

پیمان _ اره شاهین موبه مو همه ی کاراتون و برای ما گزارش میداد .. فیلم هاتون براری ما ایمیل میکرد ..

_ دروغ میگی ؟!

پیمان _ اره اخه من باید مورد و میدیدم تا براش نسخه میپیچیدم دیگه ..

دیگه رسما فکم روی زمین بود ..

_ تو بهش خط میدادی ؟!

با خنده سری به نشونه ی اره تکون داد..

پیمان _ نه پس فکر کردی مغز متفکر عملیات شاهینه !!!

خوب هر چی فکر میکنم از اون عقاب بی مغز بعید بود .. همچین کارایی .

پیمان _ منم با دیدن فیلماتون راه حل هام و ارائه میدادم .. بعدم یه خنده ی بلند کرد و گفت :

پیمان _ سارا خانم حال کردی چطوری ساکتتون کردم ..

من شوکه از حرفای پیمان فقط ل*بخندی روی ل*بم نشست ..

_ تو باعث شدی ما ساعت ها بشینیم توی اتاقمون .. بعد بقیه ی همکارا بیکار بودن ..

پیمان بازم سر تکون داد.. و منو به خون ِ خودش تشنه کرد..

پیمان _ حالا نمیخواد حرص بخوری .. توی نیم وجبی کم شاهین و اذیت نکردی که !!

خندیدم .

_ پس مریمم خیلی خوب میشناسی ..

پیمان کمی مکث کرد .. به لیوان نوشابه اش چشم دوخت .. بعد نگاه شو بهم دوخت ..

پیمان _ راست شو بگم نه !!

_ چرا !! تو که گزارش لحظه به لحظه از کارامون و داشتی .

پیمان _ تا وقتی که تورو ندیده بودم فکر میکردم میشناسمتون .

با بهت و تعجب گفتم :

_ منو !!!!

پیمان یه ل*بخند پیمانی به تعجبم زد ..

romangram.com | @romangram_com