#کوه_پنهان_پارت_149
به لحنش ل*بخند زدم ..
_ میشه بدونم توی دوسه بار دیدن .. چطوری به این احساس خوب رسیدی ..
پیمان _ دوسه بار دیدن نیست که .. من خیلی وقته شمارو میشناسم ..
فک من با زمین یکی شد !!!
یعنی چی که خیلی وقته میشناسمتون ؟!
جال*ب شد ..
با یه حالت خاصی سر جام جابه جا شدم که باعث شد پیمان خنده ی بلندی بکنه ..
پیمان _ الان داری از فضولی میمیری دیگه ..
منم با خنده سرمو تکون دادم و گفتم :
_ نه فقط کنجکاو شدم .. دوست نداری نگو!!
پیمان بلند تر خندید ..
همینطور با خنده نگام میکرد حرصم گرفته بود حالا فهیده فضولیم گل کرده ها تاقچه بالا میذاره .. اه
پیمان _ باشه بابا میگم چرا حرص میخوری ..
چیزی نگفتم .. منتظر چشم به دهنش دوختم ..
پیمان _ خوب شاهین .. دوست صمیمی منو بهنود بود .. یعنی یه جوریایی هم خونه مون بود .
بهنود وقتی اومد انگلیس .. حاضر نشد .. با مامان اینا زندگی کنه .. یه خونه خرید .. منم که دنبال یه فرصت برای جداشدن ازشون بودم ..
رفتم پیشش .. اخه ما قبل از اینکه از ایرانم بریم دوستای خوبی بودیم ..
یکی از دلایلیم که بهنود اومد به خاطر من بود ..
بعد از چند وقت هم با شاهین توی یه مهمونی اشنا شدیم .. کم کم دوستیم عمیق تر شد .. همیشه باهم بودیم .. اینجوری شاهینم عملا هم خونه ی ما شد ..
ولی وقتی درس تموم شد .. با اصرار زیاد مادرش و خواهش های داییش قبول کرد بیاد ایران و توی شرکت اونا کار کنه ..
یه خنده ی بلند کرد و ادامه داد :
پیمان اما نمیدونست با سه تا زلزله ی دیوونه روبه رو میشه ..
منم خندیدم ..
_ اون دیوونه بود .. ما کاری باهاش نداشتیم ..
پیمان _ اره میدونم .. فقط چند بار چاییش تلخ و تند شده بود .. یا یه بار برقهای بخش مهندسی قطع شده بود ..
من در حالی که میخندیدم گفتم ..
_ اون که مال قبل از اومدن شاهین بود ..
romangram.com | @romangram_com