#کوه_پنهان_پارت_148
وقتی که بهش اطمینان دادم که تصمیمم قطعی مدارک و تحویلش دادم .. و خواستم خودش یه وکالت نامه از طرف من تنظیم کنه .. به قول پدر جون م*س*تقیما وارد جریان نشم .. بهتره .. مولایی هم همین عقیده رو داشت و با گفتن تریتیبش و میدم .. با من خداحافظی کرد ..
با رفتنش ترس عجیبی به دلم چنگ انداخت .. ترس از تنهایی .. ترس از این که حالا چطور باید بدون پشتیبانی یه اسم زندگی کنم .. تا حالا زن مطلقه محسوب نمیشدم .. ولی تا چند روز دیگه مهر مطلقه هم به پیشونی من چسبونده خواهد شد ..
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم .. این افکار و از خودم دور کنم ..
این راهی بود که باید میرفتم و توقفی هم اگر بود کنار شانه ی خاکی بود .. ومقد فقط یه چیز و یه جای مشخص بود که باید طی میشد .. تا حالا هم فقط با سرعت کند حرکت کرده بودم ..
سوار ماشین شدم .. پیمان فقط یه ل*بخند بهم زد .. حتی ازم نپرسید که چیکار کدم .. یا حتی برای کارم مخالفتی نکرد .. حتما اونم با این قضیه موافق بود .. اما معنی ل*بخند تلخش چیز دیگه ای میگفت که من سعی کردم نادیده بگیرمش ..
پیمانم شاید از جو به وجود اومده راضی نبود که با یه لحن خاصی پرسید .. خوب الان چیکاره ایم .. کجا باید بریم ..
قبل از اینکه من پاسخی بدم .. همتا گفت .. خوب معلومه اول بریم ل*باس منو بخریم
پیمان _ باشه شیطون اول برای تورو میخریم .
منم از همین الان میدونستم که ساعت ها درگیر همتا خانم هستیم ..
وارد پاساژ که شدیم .. مخصوص ل*باس کودک بود . اینقدر از ل*باس هاشون خوشم میومد که حاضر بودم ساعت ها از وقتم و صرف دیدن و خرید کردن توی اون پاساژ بگذرونم ..
همتا که وارد هر مغازه ای میشد مثل یه مدل با همه ی ل*باس های مغازه شو اجرا میکرد و پیمانم با ل*ذ*ت به حرکات همتا میخندید و تشویقش میکرد .. اصلا هم به حرص خوردنای من توجهی نداشتن .. اخرش هم من تسلیم شدم و خودم و با انتخاب ل*باس برای همراز سرگرم کردم ..
یه دامن کوتاه مشکی با ساپورت مشکی براش گرفتم با یه بلوز خوشکل طوسی با رگه های از رگ نقره ای تزیین شده بود.. استیناش هم بلند بود . که یه دستمال سر ست هم داشت ..
یه شلوار برمودای کبریتی یفید مشکی .. با تاپ نارنجی و یه دامن لی کوتا با یه نیم تنه ی ابی روشن خریداش و تکمیل کردم .. و از تصور هر کدوم توی تنش کلی ذوق میکردم و ل*بخند میزدم .. فروشنده ها هم که درگیر کارای همتا بودن .. نمیدونستن به کاراش بخندن .. یا به دستوراتش عمل کنن..
بلاخره بعد از چند ساعت بالا پایین کردن پاساژ از بین انبوه انتخاب هاش یه پیراهن دکلته طوسی که قدش بالای زانوش بود با یه ساپورت مشکی و کفشای عروسکی مخمل طوسی .. و یه شلوار برمودای کتان سفید با بلوز استین کوتاه صورتی .. و یه دامن کوتاه قهووه ای روشن و تاپ کرم قهوه ای رو گرفتم .. و در مقابل اصرارهای پیمان برای حساب کردنشون مقاومت کردم ..
همتای عزیزم هم که بعد از کلی بالا پایین کردن و عکس انداختن با فروشنده و مشتری و زبون ریختن برای پیمان خسته و گرسنه شده بود .. خواست که بریم به فست فود توی همون پاساژ غذا بخوریم .. پیمانم مثل یه غلام حلقه به گوش دنبالش رفت .. منم کاری جز همراهیشون نداشتم ..
تازه وقتی نشستیم ، فهمیدم که بقیه ی انتخاب های همتا هم توسط پیمان خان خریداریشده .. من اصلا متوجه نشدم .. وقتی خواستم هزینه شو حساب کنم قبول نکرد و گفت بقیه رو هم نباید من حساب میکردم .
همتا تمام مدت به یاد مریم و عمو مرصاد!!! پیتزا خورد و با یاد حرص خوردنای مریم با پیمان خندیدن ..
بعد از سیر شدنش هم با یه قیافه ای که شبیه گربه ی شرک بود .. از من خواست که اجازه بدم به پارک بادی داخل سالن بره و با بچه ها بازی کنه ..
منم با فکر اینکه الان بهترین فرصت که راجع به مریم با پیمان صحبت کنم بهش این اجازه رو دادم ..
وقتیکه همتا رفت .. در سکوت مشغول تماشا بازیش شدیم ..
کمی بعد در حالی نوشابه مو مزه مزه میکردم .. به پیمان گفتم ..
_ پیمان یه سوال بپرسم .. جواب میدی ؟!
شیطون نگام کرد و گفت بپرس .. سخت بود جواب نمیدم ..
_ نظرت در مورد مریم جدیه ؟!
پیمان یه ل*بخند بهم زد و با کمی مکث گفت .
پیمان _ خوب اره ازش خوشم میاد .. احساس خوبی نسبت بهش دارم ..
romangram.com | @romangram_com