#کوه_پنهان_پارت_147


سوری جون _ باشه عزیزم برو .. از بابت همرازم خیالت راحت باشه ..

_ مرسی .

پیمان که تا اون لحظه ساکت بود بلند شد و در حال خارج شدن از اشپزخونه گفت :

پیمان _ منم همراهتون میام .. میخوام به سلیقه ی تو و همتا یه دست ل*باس مریم کش واسه فردا بخرم ..

با اینکه لحن صداش غمگین بود .. اما بازم یه ل*بخند به ل*ب همه نشوند ..

بهنودم بدون حرف بلند شد و دنبالش رفت ..





توی راه به وکالت نامه ای که پدر جون به دستم داده بود نگاه کردم ..

باید تمومش میکردم .. ادامه ی این رابطه جز خفت و خواری برای من چیزی نداشت ..

شماره مولایی رو گرفتم .. بعد از چند تا بوق جواب داد ..

مولایی _ سلام سارا خانم ..

با شنیدن صدای گرمش ل*بخندی زدم .

_ سلام .. حالتون چطوره ؟!

مولایی _ منم خوبم .. تو چطوری ؟! .. چه عجب یادی از ما کردی ؟!

_ من خوبم .. من که همیشه زحمتام پای شماست ..

مولایی _ چه زحمتی .. من وظیفه مو انجام میدم .. اتفاقی افتاده .. کاری از دست من برمیاد ..

_ راستش به .. میخواستم اگه ممکنه ببینمتون .. باید موضوعی و باهاتون در میون بذارم ..

مولایی _ چه موضوعی سارا جان .. الان بگو نگران شدم ..

_ نه نه نگران نباشین .. چیز مهمی نیست .. تلفنی نمیتونم باهاتون صحبت کنم .. در ضمن یه سری مدارکم هست که باید بهتون بدم ..

مولایی _ باشه ببین .. من امروز تهران جلسه داشتم .. الان دارم میرم فرودگاه برای برگشت بلیط دارم .. میتونی بیای فرودگاه ..

_ الان .. سعی میکنم خودم و بهتون برسونم .. رسیدم باهاتون تماس میگیرم ..

مولایی _ باشه.. پس من منتظرم ..

وقتی که قطع کردم .. از پیمان خواستم که به سمت فرودگاه بره .. اونم بدون هیچ حرفی مسیر و عوض کرد ..

وقتی رسیدیم .. پیمان رو به من گفت که با همتا منتظرم میمونن .. و من و بابت این کار به خودش مدیون کرد .. نمیخواستم همتا رو وارد این جریانات بکنم ..

با مولایی در مورد قضیه ی طلاق صحبت کردم .. کم و بیش در جریان روابط و کارهای ما بود .. با این حال به شدت مخالفت کرد .. و همش سعی در عوض کردن تصمیم من داشت .. حتی ازم خواست اجازه بدم که خودش شخصا با بهنود صحبت کنه .. که من مخالفت کردم ..

نه بهنود بچه بود که بخواد از روی احساس تصمیم بگیره .. و نه من که بخوام از روی احساس عمل کنم .


romangram.com | @romangram_com