#کوه_پنهان_پارت_145


اون فقط اومده دخترشو ببینه .. وقتی تو این همه همراز و دوست داری و نسبت بهش حق داری اونم دوسش داره و نسبت بهش حق داره دیگه ..

اما من احمق یه لحظه به دختر خودم هم حسادت کردم .. دلم میخواست منم توجه بهنود و داشتم ولی نداشتم ..

بغض کرده بودم .. مثل همیشه !!

یه قطره اشک سمج از گوشه ی چشمام روی صورتم چیکید .. من کاری نداشتم جز اینکه ارزو کنم دیده نشه ..

صدای نفس کلافه اش و شنیدم ..

یهو بلند شد و از تخت دور شد .. چشمام و باز کردم که از رفتنش مطمئن بشم .. خودش بود .. دستاش و توی موهاش فرو کرده بود و به سمت در میرفت . کمی مکث کرد که باعث شد سریع چشمام و ببندم ..

دوباره صدای قدماش و شنیدم که به تختم نزدیک شد .. روی صورتم خم شد .. نفسم توی سینم حبس شد ..نفس های داغش به صورتم میخورد .. دلم اتیش گرفته بود .. بغضم بزرگتر شده بود .. قل*بم محکم خودش و به سینه م میکوبید ..

بهنود نرم و طولانی پیشونیم و ب*و*سید و رفت !!!

پیشونیم و اتیش زد و رفت ..

رفت و منو با یه دنیا امیدواری تنها گذاشت .. همه ی وجودم شادی شده بود ..

مسخره است اما همه ی غم های توی دلم با ب*و*سه اش از بین رفت .. غرق ل*ذ*ت شدم ..

چشمام این بارم بارید .. اما از سر ذوق بارید ..

عقلم هم جلوی بارش شو نگرفت .. انگار اونم دوست داشت توی شادی قل*بم شریک بشه ..

چشمام و بستم .. گذاشتم خواب وجود شادم و ببلعه ..

به امید فردایی شادتر ..





با سر و صدایی که از بیرون میومد از خواب بیدار شدم .. چند لحظه گنگ به اطرافم نگاه کردم ..

یادم خونه ی سوری جون هستم ..

با یاد اوری دیشب و ب*و*سه ی بهنود یه ل*بخند نشست روی صورتم .. یه دست به پیشونیم کشیدم و جای ب*و*سه ی بهنود و لمس کردم .

با انرژی ولی اهسته از تخت اومدم پایین توی سرویس اتاق دست و صورتم و شستم .. نماز صبح م غذا کرده بودم .. وضو گرفتم و غذاشو خوندم و یه بلوز کیمونویی ابی با همون شلوار جین مشکیم پوشیدم یه شال ابی هم سرم کردم و رفتم بیرون ..

با انرژی وارد اشپزخونه شدم ..

پدر جون و سوری جون بیدار بودن .. دور میز نشسته بودن .. سلام کردم و نشستم .. با خوش رویی جوابم و دادن ..

پیمان بعد از من وارد شد و بلند سلام کرد .. با ل*بخند جواب شو دادیم .. بهنود هنوز نیومده بود ..

پیمان داشت در مورد مریم و دعوتشون به همراهی ما توی سفر شمال صحبت میکرد و به نوعی از من و سوری جون التماس دعا داشت .

گوشم به حرفای پیمان بود و با سر تایید میکردم .. ولی نگاهم به در اشپزخونه که بهنود وارد بشه ..

اما با ل*بخند شیطون پیمان فهمیدم که گند زدم .. پس دیگه به در نگاه نکردم .. سرم و با نون تست و کره مربا گرم کردم ..


romangram.com | @romangram_com