#کوه_پنهان_پارت_144

دوباره یاد یه ضرب و المثل افتادم که میگه " مهمون از مهمون بدش میاد .. صاحب خونه از هر دو " .. حکایت ما شده ..

بعد از رفتنشون منم یه شب به خیر گفتم و رفتم توی اتاقم .. بعد مسواک ل*باس خواب همتا دوزم و پوشیدم و کنار همرازم خزیدم .. کمی صورتش و نوازش کردم که هشیار شد .. خودش و کشید بالا و روی سینه م خوابید ..

الهی فداش بشم من ، که نمیتونه این عادتش و ترک کنه .. در حال نوازش موهاش به این فکر میکردم که به قول رعنا اگه همراز بزرگتر بشه بخواد روی سینه م بخوابه .. من له میشم که اون زیر .. باید این عادت شو ترک بدم ..

یه دفعه ذهنم کشیده شد سمت بهنود .. چرا امروز این طوری کرد ؟..

اصلا به من نگاه نکرد .. مگه چیکار کرده بودم که م*س*تحق این مجازات بودم ..

یاد حرف حوری جون که افتادم دلم اتیش گرفت ..

ببین به کجا رسیدم که باید همچین حرفایی بشنوم و ککم نگزه .. بشنوم .. بعدش ل*بخند بزنم ..

از شوهرمم انتظار حمایت نداشته باشم ..

از حمایت پدر شوهرم و پسر خاله ی شوهرم شاد بشم .. الان میفهمم که دیگه وقتی میگن پوستم کلفت شده یعنی چی ؟!

انگار دیگه اینقدر شنیدم که برام عادی شده .. دیگه باهاش کنار اومدم .. نمیدونم شایدم بی غیرت شدم .. دیگه به شخصیتم غیرت ندارم ..

خنده داره وقتی خودم به خودم غیرت نداشته باشم .. از شوهر شناسنامه ایم چه توقعاتی میتونم داشته باشم ..

که بلند شه ، سیبیل تاب بده بگه " ضعیفه با زن من درست صوبت کن "

یه پوزخند زدم .. واقعا که یه احمقم ..

بازم به همرازم نگاه کردم .. واقعا ارزشش و داشت ؟! یه ل*بخند زدم.. اره داشت ..

روی موهاش و ب*و*سیدم .. بوی موهاش و به ریه هام کشیدم .

نمیدونم ساعت چند بود و چند ساعت بود که داشتم فکر میکردم .. ولی همه جا ساکت بود و صدایی از بیرون نمیومد ..

فکر کنم که همه خواب بودن ..

با باز شدن در اتاقم .. چشمام و سریع بستم .. الان امادگی شنیدن حرفای هیچکس و ندارم .. احتمال میدادم که سوری جون باشه و بخواد در مورد بهنود باهام صحبت کنه .

فکر میکردم با دیدن چشمای بستم میره ..

صدای پاش و شنیدم که به تختم نزدیک میشد .. چشمام و باز نکردم ببینم کیه .. ولی عطرش عطر سوری حون نبود ..

یه حسی بهم میگفت که بهنود ِ و ضربان قل*بم هم تاییدش میکرد ..

پایین تختم نشست .. سنگینی نگاهش و احساس میکردم .. میدونستم داره نگام میکنه .. همش میترسیدم که پلکام بلرزه و بفهمه که بیدارم .. ولی خدارو شکر نفهمید .. چون اهسته همراز و از ب*غ*لم بلند کرد و کنارم روی تخت گذاشت ..

دوباره پایین نشست و باز هم سنگینی نگاهش ..

دلم میخواست بلند شم داد بزنم : با من این کار رو نکن ..

من جنبه ندارم ..

من همه رو به خودم میگیرم .. دلم بی جنبه است .. ببین به خاطر نگاهت داره چقدر بیتابی میکنه ..

اما یه کسی توی ذهنم نهیب زد ..

تو احمق و ضعیفی ، به اون چه ربطی داره ..

romangram.com | @romangram_com