#کوه_پنهان_پارت_143
_ متاسفم .. میدونی که من باید برم مهمونی برادر مریم ..
پیمان _ خوب اون که پس فرداست .. ما هم دعوتیم دیگه .. جمعه میریم شمال ..
دیگه چی میگی ؟!
_ همتا هم مسابقه داره .. نمیشه .
پیمان _ کی مسابقه داره ؟!
یه جوری نگاش کردم که یعنی عجب گیری هستیا .. اونم شیطون خندید .. که یعنی میدونم گیر دادم ..
همچنان منتظر بود .
_ جمعه ..
پیمان _ عالیه .. من میام تماشاچیه مربیم .
خندیدم
_ پیمان خان اینجا ایران ِ.. مسابقات خانم تماشاچی اقا نداره ..
پیمان _ اِ همتا هم جزو خانماا شده ..
_ میخوای صداش کنم از خودش بپرس ..
پیمان _ وای نه خاک برسرم .. این کار و نکنیا منو میکشه ..
بعدم به حالت بامزه ای به اتاق من چشم نگاه کرد ..
پدر جون _ مرسی ساراجان .. اگه تو و بچه ها نباشین به من خوش نمیگذره .. همش باید حواسم به شما باشه ..
جااانم .. من که هنوز قبول نکردم .. میخواستم بگم من از این حوری جون بدم میاد .. ولی فقط دهنم مثل ماهی باز و بسته شد ..
تایید من همزمان شد با بلند شدن حوری جون ..
خنده م گرفته بود .. فکر کنم که خیلی بهش زور اومده بود که منم قرار باهاشون باشم ..
میگن " مار از پونه بدش میاد دمه لونه اش سبز میشه ".. همینه دیگه ..
به خودم که نمیتونم دروغ بگم .. یه شادی ِ پلید توی دلم نشست ..
و متعاقب اون یه ل*بخند پلید که از چشمای تیز بین پیمان دور نموند .. یه ل*بخند زد و ابروهاش و چند بار بالا پایین کرد ..
خنده ی من عمیق تر شد ..
اما با دیدن ل*بخند بهنود چشمام از تعجب گرد شد ..
بلاخره خندید ..
اما مطمئن نبودم به من بخنده ، چون فقط سنگینی نگاه شو حس کردم .. وقتی نگاهش کردم دیگه به من نگاه نمیکرد .. اما ل*بخند میزد ..
با بلند شدن حوری جون بقیه هم مجبور شدن بلند بشن .. و به سلامتی خداحافظی کنن .. و من شاد بشن !!!
romangram.com | @romangram_com