#کوه_پنهان_پارت_142
همرازم دستاش و مشت کرده بود و زوکی میزد ..
و من توی اون لحظه چقدر خدارو شکر کردم برای داشتن این دوتا و چقدر عذر خواستم از درگاهش بابت ناشکری نعمت هاش ..
چند دقیقه نشستم و به اداهای همتا و همراز خندیدم ..
واقعا تصمیم گرفته بود بهنود و پیمان و ورزشکار کنه .. پیمانم با ذوق و دقت داشت به توضیحات همتا گوش میداد .. واقعا که دوست داشتنی بود .. خوش به حال مریم که مورد توجه پیمان قرار گرفته بود ..
همراز یه کمی پیش همتا و پیمان ایستاد و به کاراشون نگاه کرد .. بهنودم چشم ازش برنمیداشت ..
نمیدونم شاید احساسات پدرانه اش به غلیان افتاده بود .. یا شایدم احساس خطر کرده بود ..
چشم ازش برنمیداشت .. ولی وقتی همراز خسته شد و اومد سمت من تا به من رسید بدون اینکه نگاهم کنه روشو به سمت پیمان برگردوند ..
همه ی حواس سوری جونم به من بود .. یه ل*بخند تلخ زد .. فکر کنم شکست و پذیرفته بود .. منم یه ل*بخند زدم .. اما بعدش یه جوری نگاهم کرد .. نگاهش ملتمس بود . ولی برای من غیر قابل درک بود ..
تلاش کردن از نظر من با تحمیل کردن متفاوت بود .. من تمام این مدت با هر بار دیدن بهنود تلاش کردم .. بهترین باشم .. معقول باشم .
ولی نمیتونم خودم و بهش تحمیل کنم .. وقتی منو نمیخواد چیکار باید بکنم ..
اما یه چیزی ته ذهنم بهم نهیب زد که اگه تو رو نمیخواد چرا اینقدر بهت توجه میکنه .. چرا ازت توقع داره که بهش زنگ بزنی .. که به بچه اش یاد بدی که بهنود پدرش ِ ..
بعدم قسمت دیگه ای فریاد زد .. پس کی میخوای این افکار احمقانه رو کنار بذاری .. این خیال پردازی ها مال دختر بچه هاست .. نه تو که الان یه زنی و دو تا بچه داری .. یه بار در مورد مهدی شکست خوردی کافی نبود .. بازم میخوای شکسته بشی .. اون بهت گفته بود که میخواد برات برادری کنه .. در مورد همرازم حق داره خوب پدرشه .. توقع نداره جلوی جمع توسط دخترش نشناخته بشه ..
توی افکارم غرق بودم که سنگینی همراز و احساس کردم .. خوابش برده بود ..
توی ب*غ*لم جابه جاش کردم .. خدارو شکر بهانه ی خوبی بود .. بلند شدم از جمع عذر خواهی کردم و به سمت اتاقم راه افتادم .. در همون حال به همتا اشاره کردم که شب به خیر بگه ..
همتا هم با دادن یه ب*و*س گنده به پیمان و قول یه تمرین حسابی به جمع شب به خیر دادو دنبالم اومد ..
_ همتا خانم برو مسواکت و بزن ..
همتا _ باشه .
همراز و روی تخت گذاشتم و اهسته ل*باساش و با ل*باس خواب تعویض کردم .. همتا هم ل*باسش و عوض کردو کنارش دراز کشید ..
همتا _شب به خیر ..
_ شب به خیر ..
همتا خانم طبق معمول تا چشماش و بست خوابید .. منم رفتم دستشویی تا وضو بگیرم .. هنوز نماز نخونده بودم ..
با تومانینه نمازم و خوندم و برگشتم به سالن .. اگه مجبور نبودم نمیرفتم .. اهسته بدون حرف کنار پدر جون نشستم و در جواب سوالش که پرسید بچه ها خوابیدن .. با تکون سرم .. بله ی زیر ل*بی گفتم .. ساکت به صحبت های بقیه گوش دادم ..
سوری جون _ دکتر وحیدی میگفت یه چند روزی برین ویلای لواسون .. تغییر اب و هواش براش خوبه ..
سورنا _ من که میگم بریم شمال ..
پیمان _ منم موافقم .. نظر تو چیه سارا ؟!
بهش یه ل*بخند زدم .. حس خوبی داشتم واقعا مهربونیش منو تحت تاثیر قرار میداد ..
_ من نظری ندارم .. هر طور خودتون صلاح بدونید ..
پیمان _ این یعنی تو نمیای ؟!
romangram.com | @romangram_com