#کوه_پنهان_پارت_141
هنوز ناراحت بودم .. هرچند که سوری جون و پدر جون و پیمان به ترتیب و جداگانه ازم عذر خواستن .. به خاطر صعه ی صدری که به خرج دادم .. تشکر کردن .. وولی هیچ کدوم باعث ارامش من نشد و هنوزم دلخور بودم ..
به خاطر همین دیگه به پذیرایی نرفتم و به بهانه ی کمک به بیتا و درست کردن سالاد توی اشپزخونه موندم .. سوری جونم کنارمون موند و همش سعی میکرد از دل من در بیاره ..
با اون که ناراحت شدم .. ولی خدارو برای داشتن همچین خانواده ای شکر کردم .. خدا اگه خانواده مو ازم گرفت .. عوضش یه خانواده ی خوب سر راهم قرار داد ..
که فقط خودش میدونه که به اندازه ی خانواده ی واقعیم دوستشون دارم .. به خاطر داشتنشون به خودم غره میشم.
بعد از اینکه میز شام و چیدیم .. سوری جون همه رو سر میز دعوت کرد .. منم به ناچار رفتم .. بهنود همراز و ب*غ*ل کرده بود .. صندلی کناریشم پیمان و سورنا اشغال کرده بودن ..
واقعا خوشحال بودم که مجبور نیستم برم کنارش بشینم .. جلو رفتم و همراز و ازش گرفتم و کنار سونیا و سوری جون روبه روی بهنود نشستم ..
تا نشستم سونیا دستم و گرفت و اهسته کنار گوشم به خاطر مادرش ازم عذر خواهی کرد .. منم یه ل*بخند بهش زدم و دستاشو فشردم .. واقعا دختر خوبی بود .
دیگه تا اخر غذا هم به هیچ کس نگاه نکردم و مشغول غذا دادن به همراز شدم ..
و به شوخی های همتا و پیمان ل*بخند زدم .
بعد از شام دوباره به اصرار سوری جون توی پذیرایی جمع شدیم .. حوری جونم دیگه چیزی نگفت ظاهرا متنبه شده بود ..
اما رفتار های بهنود بود که ازارم میداد .. نمیدونم چرا اصلا به من نگاه نمیکرد .. اگر هم اتفاقی نگاهش به من یوفتاد .. با اخم روشو برمیگردوند ..
شاید چون به همراز نگفته بودم که بهنود پدرش دلخور بود ..
درست نمیدونم ولی یه حسی بهم میگفت هیچ ربطی به حرف حوری جون و نشناختن همراز نداره .. چون بهنود بلافاصله بعد از اینکه وارد پذیرایی شدم .. رفتارش عوض شده بود ..
همتا هم متوجه تغییر رفتار بهنود شده بود .. چون گفت :
همتا _ عمو بهنود خوابت میاد ؟!
بهنود بهش یه ل*بخندی زد و گفت
بهنود _ نه چطور ؟!
همتا _ اخه خیلی ساکتی .. من هر وقت ساکت میشینم .. خاله مریم میگه همتا مثل اینکه خوابت میاد که ساکتی .
این حرفش باعث خنده ی همه شد ..
بهنود _ من همیشه ساکتم عزیزم .. این پیمان که سر همه رو میخوره ..
پیمان _ اخه شیطون .. همه مثل تو که ماشالله پر انرژی و ورزشکار نیستن که ..
اینو ولش کن بیا پیش خودم ..
همتا _ اشکال نداره یه چند روز بیا خونه ی ما خودم بهت تمرین میدم .. ورزشکار شی .. مثل این شیان و مامانم خشن نیستم ..خیلی مهربونم ..
همراز _ منم تمرین بدم ..
پیمان _ ای شیطون توهم مربی شدی ؟!
همتا _ اره بابا عمو کمبربند زرد داره ..
و رو به همراز گفت : عسلم یه زوکی بزن عمو ببینه .
romangram.com | @romangram_com