#کوه_پنهان_پارت_140

همراز عزیزم قندون و برداشت و به سمت بهنود رفت ولی به بهنود نداد .. قندون و به پیمان داد ..





الهی براش بمیرم .. بچه ی من پدر خودش و نمیشناخت .

پیمان باید بهش بگه که بهنود پدرته به اون بده ..

بهنودم فکر کنم ناراحت شد .. چون توی یه حرکت همراز و کشید ب*غ*لش و ب*و*سید ..

تمام وجودم و غم گرفته بود .. چرا باید با اشتباه من دخترم حسرت داشتن پدر و داشته باشه و توی سن دوسالگی هنوز پدرش و نشناسه ..

غمم دو برابر شد با ابراز احساست حوری جون ..

حوری جون _ الهی بمیرم .. حق داره پدرش و نشناسه ..

بهنود یه ل*بخند تلخ بهش زد و همراز و بیشتر به خودش فشرد

حوری جون _ توهم حق داری مادر !! شک داشته باشی به اینکه پدرشی .. الان پدرا جلوی چشماشون بچه ها به دنیا میان .. شک دارن به اینکه پدرش باشن .. تو که اون سر دنیایی و از سرو همسرم خبر نداری ..

پت و مت همزمان _ مـــــامــــــان !

اقای محبی _ حوریــــــــ جان مواظب حرف زدنت باش .

حوری جون _ مگه من چی گفتم ؟!

نفسم بالا نمیومد .. داشت رسما به من توهین میکرد .. یه اخم غلیظ کردم .. خواستم جوابش و بدم که با چشمای ملتمس سوری جون و دستای پدر جون که با فشارش روی دستام ازم میخواست اروم باشم .. ساکت شدم .

ولی اونا فقط به مهمون خودشون و احترام بهش فکر میکردن .. و به شخصیت له شده ی من توجهی نداشتن ..

حالم داشت بهم میخورد .. اخه این چه زندگیه ِ که من داشتم .. داشتم از درون منفجر میشدم .. به بهنود نگاه کردم .. ازش توقع داشتم یه چیزی بگه .. من الان به حمایتش نیاز داشتم ..

بهنود یه نگاه به چشمای من کرد و خیلی راحت گفت :

بهنود _ کی گفته من شک دارم که این عروسک دخترمه خاله جان .. اگه یه نگاه به دختر من بکنید متوجه شباهت زیادش به من میشین .. اگه منو نمیشناسه برای اینه که ما تا حالا م*س*تقیما بهش نگفته بودیم که من پدرشم ..

بعدم نگاه دلخورش و به من دوخت ..

عجبا !! من باید از این دلخور باشم .. این ازمن دلخوره ..

ولی خوب با اینکه زیاد از طرفداریش و حرفاش راضی نبودم .. ولی بازم کمی از اتش خشمم و کم کرد ..

بدون حرفی بلند شدم .. و به سمت اشپزخونه رفتم .. فضای اتاق برام سنگین شده بود .. نمیتونستم توش نفس بکشم ..

ولی خوب اینم میدونستم که "خود کرده را تدبیر نیست "

همیشه قدیمیا حرفای درستی میزدند ..

وقتی یه کاری رو انجام میدی باید به عواقبش هم دقت کنی و به قولی پیه همه چیز و به تنت بمالی .

توی اشپزخانه در حال اب خوردن .. صدای پیمان و بقیه رو میشنیدم که داشتن حوری جون و به خاطر حرفش سرزنش میکردن .. ولی من فقط دلم میخواست صدای یه نفر و بشنوم که گذر لحظه ها بهم ثابت کرد .. هرگز نخواهم شنید ..

دیگه به حال برنگشتم .. خودم و با بیتا جون سرگرم کردم ..

romangram.com | @romangram_com