#کوه_پنهان_پارت_139


ولی چاره ای نداشتم .. یه شال ترکیبی از یاسی و مشکیم سرم کردم و رفتم بیرون ..

همه توی پذیرایی جمع شده بودن .. پیمان و بهنود روی یه مبل دونفره کنار هم نشسته بودن ..

بهنود با یه اخم نشسته بود و اصلا به من نگاهم نکرد .. اینم با خودش مشکل داشت .

حوری جون و پت ( سونیا ) و مت ( سورنا ) کنارش روی یه مبل سه نفره .. پدر جون همراز به ب*غ*ل کنار اقای محبی ( شوهر حوری جون ) روی یه مبل دونفره ی دیگه .. همتا هم بینشون .. منم یه سلام کلی دادم و روی یه مبل تک کنار پدر جون نشستم نشستم ..

حوری جون طبق معمول سکان دار مجلس شده بود و داشت سخنرانی میکرد .

حوری جون _ ببینم پیمان .. تو عرضه نداری مامانت و راضی کنی بیاد ایران ..

پیمان _ بابا خاله به من چه ربطی داره .. خواهر شما شوهر ذلیله میگه بابات نمیتونه کارش و ول کنه منم نمیتونم بیام ایران .. دیگه به عرضه ی من چه ربطی داره ..

بعدم با شیطنت اضافه کرد ..

پیمان _ همه که مثل شما قدرتمند نیستن که حرف اول توی زندگی بزنن .

وبا چشم به اقای محبی اشاره کرد ..

حوری جون _ دِ وقتی میگم بی عرضه ای قبول نمیکنی .. باید به زور میاوردیش..

پیمان _ وا خاله .. مگه بچه ی دو ساله است که گوشش و بگیرم با خودم بیارمش ..

خندیدیم ..

حوری جونم که دید از پس زبون پیمان بر نمیاد و اسم بچه ی دو ساله هم اونو یاد همراز من انداخته بود ترجیح داد شانس شو روی من امتحان کنه ..

حوری جون _ خوبی سارا جون ؟! کم پیدایی .. نمیبینیمت ؟!

لحنش طوری بود که یعنی "هنوز زنده ای ؟! " " خدارو شکر که نمیبینیمت "

_ بله خوبم .. بله کم سعادتی من بود نتونستم زیارتتون کنم ..

حوری جون _ اره خوب الان دیگه گرفتاریت زیاد دیگه ؟! بلخره دوتا بجه داری .. زندیگیم سخت شده !!!

خون خونم و میخورد .. پدر جون دستم و گرفت و زیر دست خودش روی دسته مبل گذاشت .. با این کارش میخواست ارومم کنه و چیزی به این خاله خانم نگم .

بهش نگاه کردم و با ل*بخند از خودش و دست حمایت گرش تشکر کردم .

_ بله .. صحیح میفرمایید ..

به بهنود اصلا نگاه نکردم .. با او اخمی که کرده بود .. مطمئنن نمیتونستم به حمایتش امیدار باشم .

نگاهم افتاد به مت که یه ل*بخند گنده تحویلم داد .. نمیدونم داشت با پیمان حرف میزد یا حواسش به ما بود .. پسره ی چندش ..

بدون اینکه به ل*بخندش پاسخ بدم .. به پیمان نگاه کردم که متوجه ل*بخند مت شده بود و با حرص نگاش میکرد .. وقتی دید دارم نگاش میکنم یه ل*بخند شیطون زد که راحت میشد فهمید یه حرکت پلید پشتش پنهون بود ..

همون لحظه همراز مشغول برداشتن شکلات از ظرفش بود .. که بیتا خانم چون خودش در حال گردوندن چای بود ازش خواست .. قندون و برای باباش ببره ..

نفس توی سینه م حبس شد .. تا حالا م*س*تقیم به همراز نگفته بودم که بهنود پدرش ِ.

فکر کنم بقیه هم حالی بهتر از من نداشتن .. چون فقط صدای نفس ها بود که سکوت جمع و میشکست .. بیتا هم با دیدن سکوت جمع تازه فهمید که چی گفته .. ولی دیگه دیر شده بود .


romangram.com | @romangram_com