#کوه_پنهان_پارت_138

به خودم اومدم .. یعنی چی خدمت میرسیم ؟! یعنی برای امشب باهاشون قرار گذاشته بود ؟!

دوست داشتم بپرسم .. ولی هر کاری کردم نتونستم ازش بپرسم .. الان میگه پس حواست کجا بود داشتم باهاش حرف میزدم .. امیدوار بودم بهنود ازش بپرسه که اونم حرفی نزد..

پیمان _ دوتاتون این جوری نگاه میکنین .. یعنی براتون مهم نیست که ما هم به مهمونی اقای مهندس دعوت شدیم ؟

_ چرا .. چرا .. عالیه !!

یه ل*بخند زدم .. که از صد تا گریه بدتر بود ..

من همین طوریش با مهمونی و وجود مهدی اونجا مشکل داشتم .. حالا باید بهنود و نگاه های اطرافیان و تحمل کنم ..

کاملا ساکت نشسته بودم و به بد بختیم فکر میکردم ولی مگه این پیمان میذاشت.. شدیدا هیجان زده بود ..

همش داشت با هیجان در مورد مهمونی صحبت میکرد ..

بچه عین مهمونی ندیده ها ذوق زده بود و هی از من در مورد اقوام و خانواده ی مریم میپرسید ..

منم با ل*بخند براش توضیح میدادم .. از همه میگفتم ال*بته به جز مهدی ..

ولی پیمانم .. ناخواسته دوست داشت از برادر زن اینده ش بدونه .. از منم کسی و بهتر پیدا نکرده بود برای تحقیق .

همش سعی میکردم .. بدون اینکه تغییری توی صدا و چهرم به وجود بیاد به سوالاش پاسخ بدم .. و به چهره متفکر بهنود بی توجه باشم .

خلاصه بدترین و تلخ ترین بستنی عمرمو هم خوردم ..

صبح وقتی داشتم از خونه بیرون میرفتم به این فکر میکردم که دیدن مهدی بدترین لحظه ی توی روزمه . اما نمیدونستم لحظات بد .. در انتظار من کمین کردن ..

اینو وقتی فهمیدم که حوری جون .. خاله ی بهنود و پیمان و توی خونه ی سوری جون دیدم ..

حوریا مادر پیمان و خواهر دیگه ی سوری جون بود که توی انگلیس زندگی میکرد .. من فقط عکس هاشو دیده بودم ..

در تمام مدتی که من با این خانواده زندگی میکردم .. سه چهار بار بیشتر حوری جون و ندیده بودم .. اونم مال زمانی بود که حوری جون بدون اطلاع میومد خونه ی بی بی.

وگرنه زمانی که میدونستم میخوان بیان .. میرفتم خونه ی مریم اینا .. یا از اتاقم بیرون نمیومدم ...

نه من از اون خوشم میومد و نه اون از من ..

ال*بته تا قبل از اینکه همسر بهنود . مادرِ نوه ی سوری جون بشم احساسی بهم نداشتیم ..

ولی بعد از اون من شدم .. عزرائیل جون حوری جون .. هر وقت منو میدید تا سر حد مرگ عصبانی میشد ..

ولی بی بی اصرار داشت باهاشون در ارتباط باشم .. چون یه دختر داشت هم سن وسال من .. دختر خوبی بود .. ولی اون اینقدر ساکت بود که با روحیات من جور نبود .. وقتی پیشش مینشستم 10 کلمه هم سر جمع حرف نمیزد .. حالا این همه اصرار برای چی بود خدا میدونه ..

اه اه .. یه پسر عوضی داشت که ل*بخند هاش منو به مرز جنون میبرد ..

حالا هم امشب این خانواده ی عزیز اومده بودن اینجا که روز خوب منو تکمیل کنن !!!

بعد از روب*و*سی های زورکی و تعارف های مسخره .. به بهانه ی تعویض ل*باس به اتاقم توی خونه ی سوری جون پناه بردم .. چند دقیقه هم کمتر پیششون مینشستم .. قنیمتی بود برای خودش ..

در کمد ل*باسام و باز کردم .. بازم من اومدم خونه ی سوری جون و حرص ل*باس پوشیدن و خوردم ..

اه .. فردا باید برم حتما چند دست ل*باس مهمونی بخرم بیارم بذارم اینجا ..

امروز چون فکر میکردم کسی نیست .. ل*باس خاصی نیاوردم .. فقط یه بلوز ویسکوز یاسی استین سه ربع برداشتم که با شلوار جین مشکیم بپوشم که اصلا جلوی حوری جون ! مناسب نبود .

romangram.com | @romangram_com