#کوه_پنهان_پارت_137
بهنود و پیمان با تعجب به دهان من خیره شده بودن . سرمو انداختم پایین و به گلای روی میز نگاه کردم ..
نمیخواستم نگاهم بهشون بیوفته .. نمیدونم شاید احساس گ*ن*ا*ه میکردم ..
مهدی _ اره .. نه .. اونم پیش من وایستاده .. اومدیم در خونتون نبودی .
یه پوزخند نشست روی ل*بم .. تعجب نکردم .. چون قبلا خیلی از این کارا ازش دیده بودم .. ولی توقع نداشتم امروز بیاد .. اخه تازه صبح رسیده بود ..
_ اره اومدیم بیرون .. کاش خبر میدادین .. شرمنده شدم پشت در موندین .
مهدی _ میخواستیم بریم بیرون اومدیم دنبالتون .. الان کجایین ؟! شنیدم با شوهرتی .. بگو کجایین .. شاید سعادت شد اومدیم ، زیارتشون کردیم .. شام و دور هم صرف کردیم ..
لحن پر از طعنه اش کفریم کرده بود .. بچه پرو !!
_ متاسفم .. مادر شوهرم !! .. امشب شام مارو دعوت کردن .. اینکه نمیتونیم در خدمتتون باشیم .. اقای مهندس !!
مهدی _ هر طور راحتی ..
مریم گوشی و ازش گرفت ولی صدای مهدی رو شنیدم که گفت .." لعنتی "
مریم _ سلام .. سارا خوبی ؟
_ سلام مریمی اره خوبم ..تو چطوری ؟! چرا به من نگفتی میخواین بیاین اونجا ؟!
مریم _ اخه خودمم تا نیم ساعت پیش نمیدونستم .. یه دفعه این مهدی و بابک تصمیم گرفتن بریم شام بیرون .. خواستم زنگ بزنم که گفتن .. ممکن نیای .. توی عمل انجام شده قرار بگیری بهتره ..
خنده م گرفت .. میخواست منو توی عمل انجام شده قرار بده .. خودش توی عمل انجام شده قرار گرفت ..
مریم _ حالا واقعا خونه ی سوری جون دعوتی .. یا برای تنبیه مهدی گفتی ؟!
مریم از احساسم به مهدی با خبر بود ..
یعنی بعد از اینکه رفت و من از فرودگاه تا خونه زار زدم .. و چند روز توی تب سوختم .. فهمیدن .. هم اون .. هم رعنا !
_ نه بابا مگه بچه ام .. سوری جون دعوتمون کرده .. تو رعنا رم دعوت کرده بود ..
یه دفعه پیمان گوشی و از دستم قاپید ..
از تعجب دهنم باز مونده بود ..
پیمان _ سلام مریم خانم .. خوبین ؟!
_..............
پیمان _ کاش امشب سعادت داشتیم شمارو میدیدیم ..
_.............
چهره ی متفکر بهنود نذاشت به بقیه ی حرفای پیمان توجه کنم .. زوم کرده بود روی گلای میز و چشم ازش برنمیداشت .. خیلی دلم میخواست بدونم به چی فکر میکنه .. امیدوار بودم به من فکر کنه .. یه پوزخند زدم ..
دلم برای خودم سوخت که چه ارزوهایی داشتم ..
پیمان _ باشه .. حتماخدمت میرسیم !!!
romangram.com | @romangram_com