#کوه_پنهان_پارت_136
همتا یه چشماشو نیمه باز کرد ..
همتا _ بیا .. بیا عزیزم بیا توی ب*غ*لم بخواب .. هنوز صبح نشده ..
خنده م گرفته بود .. داشت ادای منو در میاورد .
_ بلند شو ببینم مارمولک .. عمو پیمان اومده پیش تو که بگیری بخوابی ؟!
همتا چشماش کاملا باز شد ..
همتا _ ای وای ... رفت ؟!
_ نه هنوز ولی میخواد بره بستنی بخوره .. منتظره تو بیدار شی !!
همتا بلند شد نشست ..
همتا _ من بیدارم .. بریم .
و سریع به سمت در رفت و یه سلام تند به بهنود داد و به سمت پیمان و بستنی پرواز کرد ..
همرازم با شنیدن اسم بستنی .. چشماشو باز کرده بود .. بدون توجه به من دنبال همتا راه افتاد .
بهنود مرده بود از خنده ..
من بهت زده از حرکتشون .. فقط تونستم بگم .. همراااااز ..
الهی بمیرم من ، که ابرو واسم نذاشتن .. الان این میگه به بچه ی من تا حالا بستنی ندادی .. ولی با حرفی که زد .. خندم گرفت و اروم شدم .
بهنود _ الهی فدات بشم من که بستنیم دوست داری .
یه ماچ گنده ام از لپش گرفت و ازم خواست سریع ل*باساشون و اماده کنم تا بچه ش بیشتر ازاین حسرت بستنی نداشته باشه .. والا.
خیلی سریع تر از چیزی که فکر شو بکنم .. توی بستنی فروشی نشسته بودیم ..
تازه نشسته بودیم .. که گوشیم روشن و خاموش شد .. اس ام اس مریم بود .. نوشته بود " کجایی ؟ "
با دیدن اسمش یادم افتاد که بهش خبر ندادم که کجاییم ..
سریع براش نوشتم .." با بهنود و پیمان و دخترا اومدیم بستنی بخوریم .. تو کجایی ؟! "
تا دلیوردی اومد زنگ زد ..
از فضولیش خنده م گرفت .. با خنده جواب دادم ..
_ سلام . اروم اضافه کردم .. فضول خانم ..
ولی از صدایی که شنیدم تعجب کردم ..
مهدی _ سلام .. دقیقا کجایین ؟!
_ سلام تویی . ببخشید فکر کردم مریم ِ .
romangram.com | @romangram_com