#کوه_پنهان_پارت_135
حال درونیم خیلی قشنگ بود .. نمیخواستم کسی از چشمام به حالم پی ببره .
صداش گرمای بیشتری بهم منتقل کرد ..
بهنود _ باشه . ولی به خاطر سارا و بچه ها ! نه به خاطر تو .
پیمان _ باشه بابا .. ما حاضریم از قِبَل اینا یه بستنیم به ما برسه . فقط کاش سوری جون شام دعوتمون نمیکرد .. شام میبردیمون بیرون .. مردیم از بس این سارا بهمون املت داد..
بهنود _ اتفاقا مامان گفت چون تو دوست داری شام املت داریم ..
پیمان _ الحق که خدا در و تخته رو خوب جور میکنه !!!
ل*بام و به دندون گرفتم .. از ذوق زیاد میخواستم بمیرم .. خاک برسر بی جنبه ی عقده ایم کنن .. با یه ضرب و المثل این همه خر کیف شدم ..
سریع خودم با جمع کردن .. ظرف چایی و پیش دستی های میوه مشغول کردم .. و گفتم :
_ باشه پس سریع اماده شیم تا بهنود پشیمون نشده ..
پیمان و بهنود همزمان بلند خندیدن ..
پشتم بهشون بود دیگه نمیدیدمشون .. ولی صداشون میشنیدم که رگه هایی از خنده داشت ..
پیمان _ بیا سارا هم فهمید به تو اعتباری نیست ..
بهنود _ نه خیر میدونه هر ان ممکنه کله ی تورو بکنم .. میترسه خون ریزی بشه ..
باخنده سریع اشپزخونه رو سامان دادم .. و رفتم که همتا و همراز و اماده کنم ..
همتا هم از حموم اومده بود پیش همراز خوابیده بود .. همتا به پهلو خوابیده بود و دستاشو روی سینه ی همراز گذاشته بود .. همرازم سرشو توی سینه ی همتا مخفی کرده بود . دلم برای هردوشون ضعف رفت .
خیلی همراز و دوست داشت واقعا براش مثل خواهر بود .. به خواست خودشم اتاقاشون و یکی کردم .. دوست داشت همراز پیشش باشه .
ناخداگاه رفتم کنارشون دراز کشیدم .. به همتا نگاه کردم چقدر مظلوم میشد وقتی میخوابید .. درست مثل یلدا !!
بازم یاد غریبی ِ یلدا دلم و اتیش زد .. خودش تنها بود .. دخترشم تنها شد ..
دلم اتیش گرفت ..
اما یلدا که سارا نداشت ولی همتا منو داره .. همرازم داره .. یلدا خواهر نداشت ولی همتا داره .. همراز داره که خیلیم همیدیگرو دوست دارن ..
جونشونم برای هم میدن ..
بهنود _ اومدی اینارو بیدار کنی یا خودتم بخوابی .. خوابت میاد؟
با شنیدن صداش سریع دستام صورتم و لمس کرد .. چون احتمال میدادم که بازم چشمام سرخود عمل کرده باشه .. حدسمم درست بود .. صورتم خیس بود ..
بهنود به چهارچوب در تکیه داده بود و مطمئنا صورتم و دیده بود .. ولی خوب به روم نیاورد و چقدر من بابات این کارش ازش ممنون شدم ..
_ نه ! الان بیدارشون میکنم ..
با دوتا دستام صورتاشون نوازش کردم ..
_ لپوها نمیخواین پاشین .. مامان خسته شده ها بلندشین دیگه !!!
romangram.com | @romangram_com