#کوه_پنهان_پارت_134
_ اگه از دوستام منظورت مریم که باید بگم .. برادرش تازه از سفر برگشته و به این زودیا این ورا پیداش نمیشه ..
پیمان یه ل*بخند شیطون زد .. بهنودم اومد کنارش ایستاد .
پیمان _ نه منظوری نداشتم .. فقط چون سوری جون شب دعوت تون کرده .. پرسیدم.
_ اِ سوری جون دعوت کردن .. من داشتم شام درست میکردم .
بهنود _ اون بمونه برای یه وقت دیگه ..
پیمان _ اره اشالله یه بار دیگه میایم از دست پختت میخوریم .. امروز سوری جون میخواد مهمونی بده ..
_ باشه .
در حال برگردوندن وسایل توی یخچال پرسیدم ..
_ راستی کی برگشتین ؟! چه بی خبر ؟!
بهنود _ صبح امدیم .. بی خبر نبود ، شما منزل نبودین موبایلتونم جواب ندادین که خبرتون کنیم .
لحنش بوی دلخوری میداد..
خدایا این چش شده .. یعنی توقع داشت من باهاش تماس بگیرم ؟!
سعی کردم به لحنش بی توجه باشم ..
_ اره از صبح رفته بودیم استقبال .. بعدم خونه ی مریم اینا بودیم .. متوجه نشدم .
با ل*بخند بهش نگاه کردم .. نگاهش هنوز دلخور بود .. که باعث شد ل*بخند روی ل*بم ماسید.
برگشت و جلوی تی وی نشست .
ولی پیمان بازم داشت با ل*بخند نگاهم میکرد .. بعدم یه چشمک بهم زد و رفت کنار بهنود نشست .
منم کاری جز تعجب و سر گردانی ازم برنمیومد .
دیگه تا بیدار شدن همراز حرف خاصی بینمون رد و بدل نشد .. و فقط به نوشیدن چای و نگاه کردن تلویزیون سپری شد .
هرسه ساکت نشسته بودیم که پیمان سکوت به وجود اومده ی بینمون و نشست ..
پیمان _ میگم بهنود تو ، توی سفر به من کوفتم ندادی ، حالا بیا ما رو به یه بستنی سنتی مهمون کن ..
خنده م گرفته بود . مثل بچه ها میموند .. دقیقا مثل خودم .
بهنود _ چشمات و بگیره .. تو که توی هتل هر چیزی میخوردی به حساب من بود ..
پیمان _ خوب اون موقع که نمیدونستم اخرش تو میخوای حساب کنی .. بهم نمیچسبید .
دیگه علنن داشتم میخندیدم .. بهنود با ل*بخند عمیقی بهم نگاه میکرد که دلم یه جوری شد .. نگاهش خیلی گرم بود .. دل منم گرم شد .
فکر کنم گونه مم رنگ گرفت .. سرم و انداختم پایین که حداقل از چشمام نتونه چیزی بخونه ..
romangram.com | @romangram_com