#کوه_پنهان_پارت_133
اینطوری منم راحت تر بودم و معذب نمیشدم ..
همراز و بردم توی اشپزخونه و بهش غذا بدم ولی خوشگل مامان شیرکاکائو داغ خواست .. مجبور شدم براش شیرو داغ کنم .. با کمی کاکائو و شکر .. کیکم که به لطف دوست داشتن این دوتا همیشه توی یخچال داشتم .. در اوردم و روی میز جلوی همراز گذاشتم .. وقتی شیرو توی لیوان ریختم .. متوجه بهنود شدم که داره به کیک خوردن همراز نگاه میکنه .
بهنود صندلی کناری همراز کشید ..
بهنود _ خوشگل من .. کیک خیلی دوست داره ..
همرازم با دهن پر یه اوایی شبیه اووهوم دراورد که باعث شد خنده ی بهنود پر رنگ تر بشه ..
منم خندیدم .. شیر و جلوی همراز گذاشتم .
بهنود _ ای جانم .. عسل .
همراز _ شیر کاکائو هم خیلی دوست دارم ..
پیمان _ دختر بهنودی دیگه .. بایدم دیوونه ی شیر باشی ..
تازه وارد اشپزخونه شده بود .
من که خنده م گرفته بود .. از این همه شباهت .
_ شیر خیلی دوست داری ؟!!
بهنود با خنده سرشو تکون داد .. که یعنی اره !
بلند شدم براش یه لیوان شیر کاکائو بریزم .. خدارو شکر به اندازه ی کافی بود ..
_ پیمان .. برای توهم بریزم ؟
پیمان_ اره بریز .. از دست این من سوء تغذیه گرفتم و از بس شیر نخوردم ..
همتا با ذوق گفت : منم از دست این همراز سوءتغذیه گرفتم .. برای شیر کاکائو خودکشی میکنه .
حالا من نمیدونستم به تفاهم کدومش بخندم .. همتاو پیمان .. یا همراز و بهنود .
بعد از اینکه شیرو کیک و خوردن .. همراز و بردم توی اتاقش خوابوندم .. همتارم فرستادم حموم کنه ..
خودمم اومدم تا غذا درست کنم .. توی این چند باری که بهنود و پیمان اومدن خونم .. خودم اشپزی نکرده بودم .. یه جورایی دلم میخواست نشون بدم که کدبانو هستم ..
مرغ در اوردم و زرشک هارو هم خیس کردم .. میخواستم زرشک پلو درست کنم .. همراز دوست داشت .. اینطور که از شواهد به عمل میومد .. بهنودم دوست خواهد داشت !!
گوشت چرخ کرده هم که تازه خریده بودم تا کباب تابه ای درست کنم .. همتا دوست داشت .
صدای پیمان و میشنیدم که در حال صحبت با من ، به اشپزخونه نزدیک میشد.
پیمان _ سارا جون .. این دوستات کجان خبری ازشون نیست ..
برگشتم .. توی چهار چوب در ایستاده بود .. ل*بخند زدم ..
romangram.com | @romangram_com