#کوه_پنهان_پارت_132

منم بهش ل*بخند زدم .. حالا که دیدمش حس کردم .. دلم براش تنگ شده بود ..

_ سلام .. رسیدن به خیر .

بهنود _ سلام مرسی .. کجابودی؟!

_ خونه ی مریم اینا .. خیلی وقته منتظر ایستادین ؟!

بهنود _نه ما یه نیم ساعتی هست که اینجاییم .. چرا گوشیت و جواب نمیدادی؟!

_ اِ زنگ زدی ؟! .. ببخشید توی کیفم بود متوجه نشدم .

خواست همراز از ب*غ*لم بگیره که همراز ب*غ*لش نرفت ..

ترسیدم ناراحت بشه .. سریع توضیح دادم ..

_ خوابش میاد .. وقتی خوابش بیاد ب*غ*ل هیچ کس نمیره ..

بهنود _ میدونم .. گشنه شم هست .. داره صورتشو به سینه ت میماله .

با تعجب نگاهش کردم .. چقدر خوب عادات همراز میدونست ..

وقتی تعجب توی چهره م دید .. بلند خندید که باعث شد توجه پیمانم به سمتمون جل*ب بشه ..

بهنود _ من اینقدر ها هم پدر بدی نیستم .. سارا خانم !!

پیمان _ به به سارا جون .. چطوری ؟!.. مارو نمیدیدی خوشی ؟! چی گفتی به این بهنود که بلاخره بعد از چند روز خندید ؟!

بهنود _سارا چیزی نگفت .. من گفتم .. بعدم به تغییر قیافه اش خندیدم .

خنده م گرفته بود ..

پیمان _ خوب حالا تو چی گفتی ؟!

بهنود _ اگه از فوضولی نمیمیری بریم تو برات بگم .. همراز هم گرسنه ست هم خوابش میاد ..

پیمان _ با اینکه سخته ولی بریم ..

با این حرف به سمت خونه رفتم .. در همون حالم دنبال کلید توی کیفم میگشتم که با همراز واقعا برام سخت بود ..

بهنودم بدون حرف کیف از دستم گرفت خودش مشغول پیدا کردن کلید شد .. خودش در و باز کرد .. و رفتیم تو .. در ورودی رم خودش برای منو پیمان باز نگه داشت .. چون پیمانم همتا رو ب*غ*ل کرده بود و مجبور بود برای باز کردن در از پاش استفاده کنه ..

تا وارد شدم کلر روشن کردم .. هوا واقعا گرم بود .. بعدم یه شربت خنک درست کردم و برای بهنود و پیمان بردم .

همتا _ عمو میای اتاقم و بهت نشون بدم ..

_ همتا جان عمو رو اذیت نکن ..

پیمان _ اره عزیزم چرا نمیام .. ورو به من یه ل*بخند پیمانی زد و ادامه داد ..

_ اصلا اذیت نمیشم .. نگران نباش

منم ل*بخند زدم .. اگه بگم این ل*بخنداش واقعا قشنگ بود اغراق نکردم .

بهنودم توی سالن نشست و تلویزیون و روشن کرد .. اصولا چیزی به اسم تعارف براشون معنا نداشت .. و مسلما اینم به خاطر چند سال زندگی با فرهنگ غرب بود .. ال*بته غرب زده نبودن .. ولی عادات خوبشون و گرفته بودن .

romangram.com | @romangram_com