#کوه_پنهان_پارت_131


سودابه جون _ نه عزیزم چه اذیتی تا ده دقیقه ی پیش ، پیش مهدی بود داشت براش شیرین زبونی میکرد .. تازه با پوپک ( دخترخاله کوچیکه ی مریم ) رفتن توی حیاط تاب بازی میکرد .. ندیدیش ؟!

_ نه ندیدمش ..

سودابه جون همه رو به صرف غذا دعوت کرد ..

موقع غذا هم خودم با دادن غذا به همراز مشغول کردم .. تا از درد و دلای خاله ساناز ( خاله کوچیکه ی مریم ) راحت بشم ، چون تا سر میزم داشت از خواهر شوهر مضخرفش میگفت و دخالت های بیجاش توی زندگی اونا .. هم از زیر نگاه های مهدی فرار کنم ..

نمیدونم چرا ولی حس میکردم .. میخواد باهام صحبت کنه .. همینم باعث میشد بیشتر فرار کنم ..

بعداز صرف غذا هم چند ساعتی نشستم و به حرفهای خاله های مریم درباره ی گرانیِ مرغ و گوشت و جدیدترین مد روز رنگ مو و انواع طلا و جواهرات و ... صحبت کردم .

و به دل*بری های ژینوس و ژاله ، دختر خاله های مریم برای مهدی نگاه کردم و ل*بخند زدم ..

در تمام مدت هم سنگینی ِ نگاهش و حس کردم ولی توجهی نشون ندادم ..

دیگه داشتم کم میاوردم .. واقعا که خانم بودن کاری بس دشوار بود !!

همراز خوابش میومد و بهانه گیری میکرد .. که با غرغراش برای منم فرصت خوبی برای فرار از اون محیط فراهم کرد ..

به همین بهانه از جمع خداحافظی کردم و در مقابل اصرارای مریم و سودابه جون و اقای جعفری ... و نگاه های مهدی از خونه زدم بیرون.

وقتی که به خونه رسیدم از چیزی که دیدم تعجب کردم ..

بهنود و پیمان به ماشین تکیه داده بودن و منتظر من بودن ..





تعجب کردم .. این دوتا این جا چیکار میکنن .. سوری جون نگفته بود که برگشتن ..

همتا _ اِ عمو پیمان !!

ماشین و پشت ماشینشون پارک کردم..

حواسشون به من نبود .. پیمان سرش گرم گوشیش بود .. بهنودم ، نگاهش به کفشاش بود .. با توقف من توجه شون به سمت من جل*ب شد ..

تا ایستادم همتا از ماشین پیاده شد و به سمت پیمان دوید .. و پرید توی ب*غ*لش طوری که من فکر کردم هرلحظه است که پیمان از پشت پرت شه زمین ..

همتا _ سلام عمو پیمان جونم ..سلام عمو بهنود .

پیمان _ سلام ..همتا عسل جونم ..

خدارو شکر اتفاقی نیوفتاد و همه چیز امن و امان ست ..

بهنود _ سلام عزیزم ..

از ماشین پیاده شدم و همراز و از روی صندلیش برداشتم .. اونم همچنان مشغول نق زدن بود .

وقتی در ماشین و بستم .. متوجه بهنود شدم که کنارم ایستاده .

یه ل*بخند روی ل*باش بود .. جوره خاصی نگاهم میکرد .. مطمئنم چشماشم برق میزد ..یا شاید من این طوری دیدم .. ولی چشماش برق میزد ..


romangram.com | @romangram_com