#کوه_پنهان_پارت_130

خونه شون یه خونه ی دوبلکس ویلایی بود که نمایی خوشگلی داشت و یه حیاط بزرگ که برخلاف فضای بزرگش یه باغچه ی کوچیک داشت که یه درخت قدیمی توش رشد کرده بود .. بقیه ی حیاط سنگ فرش بود ..

صدای برخورد لاستیک ماشین با سنگ فرش ها و صدای کوبش قل*ب من با هم مخلوط شده بود ..

فکر میکنم اضطرابم به همرازم منتقل شده بود .. چون اونم خودش و چسبونده بود به من و حاضر نبود ازم جداشه و ب*غ*ل مریم بره ..

منم اونو بیشتر به خودم فشردمش .. اینطوری استرسم کمتر میشد..

وارد سالن که شدیم .. هرم هوای خنک حاصل از کلر که به صورتم خورد .. باعث شد اروم تر بشم .. مریم با یه سلام بلند که به جمع کرد باعث شد تجه همه به سمت ما جل*ب بشه .. از جمله یه جفت چشم سیاه براق ..

چند دقیقه ای به هم نگاه کردیم .. فکر میکنم اونم داشت اثر گذشت زمان و توی صورتم پیدا میکرد ..

_ سلام . خیلی عوض شدم ؟!

با ل*بخندی که به روم پاشید .. فهمیدم به خودش اومد .

مهدی _ سلام !! نه اصلا .. همون سارای سه سال پیش .. بدون کوچکترین تغییری .

پس خوب بهم نگاه نکردی .. چون عوض شدم .. حالا دیگه مادر دوتا بچه ام ..

مهدی _ بچه ی خودت ِ؟!

به همراز اشاره کرد .. میدونستم مریم بهش خبر داده ..

_ اووهوم ..

فقط نگام کرد .. یه نگاه که باعث شد دوباره دلم بلرزه ..

نگاهمو ازش دزدیده .. تا بیشتر از این سرکشی نکرده .. خودم با احوال پرسی بقیه سرگرم کردم ..

_ چشماتون روشن سودابه جون .. خوبین ؟! ماشالله چشماتون که از شادی برق میزنه .

سودابه جون _ اره عزیزم .. خیلی خوبم .. تو که خودت مادری میفهمی دوری از بچه چقدر سخته .

_ بله .. واقعا سخته ..

و به طور نامحس.س به مهدی که نگاهش روی من بود .. نگاه کردم و ادامه دادم

_ به سلامتی که اقای مهندس برگشتن و دیگه شمارو تنها نمیذارن ..

سودابه جون _ الهی شکر .. ولی دیگه باید براش استین بالا بزنم و یه دختر مثل پنجه ی افتاب براش بگیرم ..

دلم ریخت پایین .. یه ل*بخند تلخ زدم .

_ همین طوره .. دیگه باید بگردیم .. دنبال گزینه های مناسب برای ایشون .

مهدی _ لازم نیست زحمت بکشین .. به موقع اش خودم خبرتون میکنم مادرجون .

طرف صحبتش با سودابه جون بود ولی سنگینی نگاهش روی من ..

حتما خودشم میدونست که چه بلایی سر من اورده ..

بدون توجه بهش ، با چشم دنبال همتا گشتم ..

_ همتا که اذیتتون نکرد .. الان کجاست ؟!

romangram.com | @romangram_com