#کوه_پنهان_پارت_129


مریم برگشت سمتم :

_ میدونی چند دقیقه است الاف خانم هستم ..

_ خوب میرفتی من خودم میومدم دیگه ..

مریم چشمشو ریز کرد و مشکوک نگام کرد و گفت :

_ مطمئنی میومدی ؟!

من که از این همه شناخت خنده م گرفته بود .. با ل*بخند ابرویی بالا انداختم که یعنی نه !

مریم _ میدونستم .. من که تورو نشناسم به درد جرز دیوار میخورم ..

_ تو که گفتی سودابه جون گفته منتظرم بمونی ؟!

مریم _ همون دیگه مامانمم تورو شناخته . سوییچ بده .

سوییچ و دادم و سوار شدیم ..

مریم _ رعنا و بابک کجان ؟!

_ با ماشین بابک رفتن .

همراز گشنه ش شده بود چون صورتش و به سینه م میمالید ..

_ الهی مامان فدات شه گرسنته ..

همراز _ اووهوم .

_ مریم یه سوپری دیدی نگه دار یه چیزی براش بگیرم ..

مریم _ توکه همیشه تو کیفت اب و دون داری بهش بده دیگه .

_ نه نیاوردم .. صبح دیر شده بود .. منم هول شدم یادم رفت بردارم ..

مریم _ باشه ..

جلوی یه سوپر مارکت نگه داشت و خودش پیاده شد .. یه شیرکاکائو با کیک که همراز عاشقش بود خرید..

دیگه تا خونه من درگی خودن همراز و تمییز نگه داشتن ل*باس و صورتش شدم و نفهمیدم کی رسیدیم ..





جلوی در نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط بشم ..

نمیخواستم جلوی مهدی یه زن جلف جلوه کنم .. الان به عنوان یک زن و یک مادر هر چند کم سن و سال ، دیده میشدم که باید مثل یک زن کامل رفتار میکرد.. نه یک دختر بچه ی بازیگوش .

مریم با ریموت در و باز کرد و رفتیم تو ..

ماشین پارک شده ی بابک خبر از این میداد که اونا زودتر از ما رسیدن ..


romangram.com | @romangram_com