#کوه_پنهان_پارت_126
یادم اومد ..
محبت هاش .. حمایت های بی دریغش ..
ارامش صداش ..
امینت حضورش ..
غیرت های غرور برانگیزش ..
سر زدن های گاه و بی گاهش ..
تلفن های وقت و بی وقتش ..
همه رو یادم اومد .. مگه ادم عوامل بدبختیش و یادش میره ..
مگه ادم حس های قشنگ شو میتونه فراموش کنه ..
مگه ادم میتونه حس پس زده شدن رو فراموش کنه ..
مگه من میتونم حسرت داشتن شو فراموش کنم .. مگه میتونم لحظه ی رفتنش و از یاد ببرم ..
چرا فکر کردم تونستم ..
چرا یادم رفت من هنوز همون سارای وابسته ام ؟..
همون سارای محتاج شنیدن صداش .. محتاج لمس نوازش نگاهش ..
چرا اینقدر زود فراموش کردم ؟ چرا فکر کردم که فراموش کردم ؟
با حس لمس دستای همراز با صورتم بهش نگاه کردم .. فیلم عاشقانه زندگیم کات شد .. همراز قشنگم کاتش کرد ..
همراز _ مامان چرا گریه میکنی ؟!
گریه میکنم .. صورتم و لمس کردم .. خیس بود ... بازم متوجه نشده بود .. بازم چشمام سرپیچی کرده بودن ..
به اطرافم نگاه کردم ..کسی حواسش به من نبود .. همتا هم کنار رعنا و بابک ایستاده بود .. سریع تغییر جهت دادم به سمت دستشویی ..
نمیخواستم کسی ضعفم و ببینه .. نمیخواستم جلوی مهدی ضعیف نشون بدم .. اون یه بار منو پس زده بود ..
اما بیشتر از خود ترسیدم .. از لرزش دلم ترسیدم .. از سرعت زیاد ضربان قل*بم ترسیدم .. از حس نیاز چشمام به دیدن نگاه گرمش ترسیدم .. از حس نیاز گوشام به شنیدن صداش ترسیدم .. از سرکشی روحم ..
من از سرپیچی اجزای وجودی خودم میترسیدم که فرار کردم .. از صحنه ای که هر ان ممکن بود .. روحی قربانی بشه فرار کردم ..
حس اب خنک روی صورتم .. قل*بماروم شد .. شایدم به خاطر اینکه حس کرد از صاحبش دور شده ..
چند بار نفس عمیق کشیدم .. و به دختر اروم و ساکتم نگاه کردم .. متفکر و متعجب بهم نگاه میکرد .. از نظر اون من بزرگ بودم و قوی .. ضعف و گریه ی مادر توی دایرة المعارفش جایی نداشت .. و حتما غیرقابل پذیرش ..
بهش ل*بخند زدم .. تا مطمئن بشه من خوبم .. که من هنوز قویم .. که من هنوز تکیه گاهشم .. که مراقبشم ..
اون چه میدونست که منم حالم بد میشه .. منم نیاز به تکیه گاه دارم .. که ارومم کنه .. که مراقبم باشه .
romangram.com | @romangram_com