#کوه_پنهان_پارت_127
ولی فهمید .. همراز قشنگم فهمید .. با ب*و*سه ای که روی گونه م کاشت فهمید که مامانش هم ناراحت میشه .. که مامانش هم ممکن غصه دار بشه و نیاز به حمایت داشته باشه .. اونم با همه ی کوچیکیش فهمید .. که با ب*و*سه اش میتونه ارومم کنه .. که میتونه ازم حمایت کنه و بهم ارامش بده ..
وای فقط خدا میدونه !! چقدر دوستش دارم .. چقدر وجودم وابسته است بهش ..
به خودم فشردمش و گفتم
_ عشق مامان .. من اگه شما رو نداشتم چیکار باید میکردم
همراز _ مامانی گریه نکنیا .. اگه کسی اذیتت کرد بگو خودم زوکی ( ضربه ی مشت ) میزنم بهش ..
با صدای بلند خندیدم ..
_ الهی من فدای دختر ورزشکارم بشم که مراقب مامانشه ..
گوشیم زنگ خورد .. رعنا بود
_ جانم ؟!
رعنا _ سلام کجایی ؟!
_ سلام .. دستشویی . شما کجایین ؟! احوال پرسیا تموم شد ؟!
رعنا _ اره . بابا همه دارن برمیگردن .. مریمم دنبال تو میگشت .
_ باشه الان میام
رعنا _ بمونیم .. یا خودت میای ؟!
_ نه شما برین .. همتا پیشته دیگه ؟!
رعنا خنده ای کرد و گفت :
_ نه بابا مهدی گرو نگهش داشته که بری پیشش !!
_ پس هنوزم شوخ طبع ؟!!!!
رعنا _ اره .. و ال*بته خوش تیپ !!
خندیدم ..
_ رعنا سر بابک زیر اب کردی که داری این حرفارو میزنی ..
رعنا _ برو بابا بابک کیه ... بیا داره میاد الان جلوی خودش تعریف میکنم ..
بابک _ کیه ؟!
رعنا _ ساراست ..
بابک _ بگو پس کجا موندی .. ما منتظر جنابعالی هستیم ..
_ بهش بگو دارم میام .
رعنا _ اره داشتم میگفتم .. مهدی جان واقعا خوشگل و خوش تیپ تر شده ..
romangram.com | @romangram_com