#کوه_پنهان_پارت_124

_ همتا خانم .. مگه نمیگم روی پنجه بدو ..

همتا _ ول کن دیگه مامان .. بسه به خدا گرم شدم ..

_ خیلی خوب حرکات کششی رو انجام بده .. زود .

همتا در حالی که حرکات کششیو انجام میداد غرغرم میکرد

همتا _ اه صد رحمت به شیان ( مربی باشگاهش ) .. داغونمون کرد

_ غرغر ممنوع .

همراز عزیزم هم که سعی میکرد همه ی حرکات همتا رو تقلید کنه .. باعث خنده م شده بود .. از همه ی کارای همتا الگو برداری میکرد .. برای همین مجبورم کرده بود براش ل*باس کاراته بخرم .. همتا خودش کوچکترین سایز و میپوشید .. حالا این فسقلی ، از من ل*باس کاراته میخواست .. اخرم دادم سایزش براش بدوزن .. اونم هرروز مثل همتا ل*باس میپوشید و میومد تمرین .

مریم درگیر کاراهای بازگشت مهدی بود ..

بلاخره اون روز رسید .. من برخلاف تصورم .. اونقدری که از رفتنش ناراحت شدم .. برای برگشتش خوشحال نشدم ..

یعنی برام اهمیتی نداشت .. خیلی وقته که خاطراتش و گوشه ی ذهنم مدفون کردم .. یعنی از همون روزی که قبول کردم همراز و داشته باشم .. مدفونش کردم .. شایدم از روزی که منو بایه دنیا حس ول کرد و رفت .. فراموشش کردم ..

مریم دنبال کاراش بود .. منم سعی میکردم .. بهش کمک کنم .. مریم و خانواده اش به گردنم خیلی حق داشتن .. منم نمیخواستم توی همچین لحظاتی تنهاشون بذارم ..

توی این چند روز کارم شده بود .. تمرین دادن همتا و رفتن به کمک مریم و انجام کارها ..

سودابه جون (مادر مریم) وسواس خاصی به خرج میداد و ما هم عین سربازهای نظام در حال انجام دستورات بودیم ..

فقط سه بار کارت های دعوت مهمونی مهدی رو عوض کرده بود ..

40 بار شخصا لیست مهمونا رو چک کرد .. تا رضایت داد کارت ها پخش بشه .. من که وقتی میخواستم برم خونشون عذا داشتم .. همتا هم اینقدر غرغر میکرد و سر به سر سودابه جون میذاشت که دیوونه م میکرد ..

رعنا هم شدیدا از نظر عاطفی درگیر بابک شده بود .. رسما بی خیال ما شده بود همه جا همراهش بود ..

این باعث خوشحالی من میشد .. چون بلاخره رعنا هم بعد از چند سال تردیداش و کنار گذاشت و .. اجازه داد احساسش به بابک پرو بال بگیره ..

ولی بلاخره روزی که شازده از سفر قندهار برمیگشت ، رسید و همه ی سربازان به خط شدیم که اماده ی پذیرایی از قدوم مبارک ایشون بشیم .

_ همتا جان اون ل*باس شیره ای رو با جین صورمه ای بپوش .

همتا _ باشه .

برای همرازم یه جین یه سره پوشیدم با یه بلوز استین کوتاه سفید .. عین عروسک شده بود.

خودمم یه جین ابی روشن بایه مانتو صورمه ای و یه شال ابی روشن پوشیدم .. ال استارامم پوشیدم تا موقع ب*غ*ل کردن همراز مشکلی نداشته باشم .

با ماشین خودم رفتیم بین راه یه دسته گل خوشگل که از قبل سفارش داده بودم و گرفتم و به سمت فرودگاه روندم.. همتا هم چون یه خاطرات مبهمی ازمهدی توی ذهنش داشت .. هم همش ازش میپرسید .. منم به طور مختصر براش توضیح دادم ..

وقتی رسیدیم .. همه اومده بودن .. پرواز مهدی هم روی زمین نشسته بود .. چندین جفت چشم منتظر دیدن روی شازده ..

همرازم شکلات خورده بود و من مشغول تمییز کردن صورتش بودم که صدای جیغ مریم و شنیدم ..

مریم _ اومد .. اوناهاش

به جایی که با انگشت نشون میداد نگاه کردم ..

دیدمش .. خودش بود .. همون مهدی خوشگل ، خوش پوش و خوش اندام .. با همون صلابت و جذبه موقع راه رفتن ..

romangram.com | @romangram_com