#کوه_پنهان_پارت_123


_ باشه . پس اگه کاری داشتین .. بهم بگو .

بهنود _ باشه خدافظ .

با پیمان از جمع خداحافظی کردن و رفتن .

ما هم برگشتیم خونه ..

همتا و همراز توی راه خوابیدن .. مریم همراز ب*غ*ل کرد .. منم همتا رو توی تختاشون خوابوندیم .

رعنا هم رفت که جوشونده ی گل گاوزبون درست کنم .. با این حال خرابم واقعا بهش نیاز داشتم .

توی سالن نشستیم .. دلم اروم نمیگرفت .. نمیدونستم چیکار کنم .. همش به خودم لعنت میفرستادم که چرا همراهشون نرفتم ..

حتی نمیتونستم باهاشون تماس بگیرم .. اخه گوشی سوری جون خاموش بود .. منم شماره همراه شوهرمو نداشتم !!!

بلاخره ساعت نزدیکای 2 بود که بهنود زنگ زد ..

_ الو سلام .. چی شد ؟!

بهنود _ سلام .. فکر کردم خوابیدی !!

خنده ی توی صداش باعث شد .. اروم بشم .

_ نه بیدار بودم .. دلم شور میزد نمیتونستم بخوابم .. پدر جون خوبه ؟!

بهنود _ اره عزیزم خوبه .. صبح مرخصش میکنن .. توهم برو استراحت کن.

_ باشه ممنون که خبر دادی ..

بهنود _ خواهش میکنم .. فعلا کاری نداری ..

_ نه خدافظ .

بهنود _ خدافظ .





چند روزی از اون شب میگذره و منم تقریبا توی خونه ام جا افتادم ..

بابک چند بار ازم خواست که به شرکتش برم .. ولی قبول نکردم .. هنوز امادگی پذیرش اجتماع و ندارم .. یعنی نه تا زمانی که تکلیفم با بهنود مشخص بشه ..

مطمئنم بهنود خودشم نمیدونه چی میخواد چون نه برای طلاق اقدامی کرده .. ونه برای نزدیک شدن به من ..

از اون شبم تقریبا ندیدمش .. به جز زمانی که برای دیدن پدر جون به خونه شون رفتیم .. اونم خونه بود .. ولی فقط یه سلام سرد کرد و رفت بیرون .. برای شام هم نیومد .. منم فکر کردم که ممکن خسته باشه .. یا کاری داشته باشه .. برای همین شب نموندم و اومدم خونه ی خودم .

بعد از اونم که بهنود و پیمان رفتن اصفهان برای همایش پزشکی ، که دلیل اصلیشون برای سفر به ایران بود .. خبری هم جز سلامتیشون نداریم ..

مدرسه ها تعطیل شده و تمرکز همتا روی ورزش .. منم مجبورم روی تمریناتش نظارت کنم .. چون مربیش به خاطر شیطنت تنبیه ش کرده .. ولی از من خواسته خودم برای مسابقات اماده اش کنم .. یکی نیست بهش بگه من اگه میخواستم خودم باهاش کار کنم .. که دست تو نمی سپردمش .. والا .

حالام دارم از حیاط خوشگلمون به عنوان سالن ورزش استفاده میکنم ..


romangram.com | @romangram_com