#کوه_پنهان_پارت_121
شاهین _ پیمان ؟!
تمام بدنم یخ زد .. قل*بم تند تند میزد .. نمیدونم چرا اینقدر ترسیده بودم .. شاید چون دلم نمیخواست من و با بهنود ببینه .. یا شایدم دلم نمیخواست دیگه کسی رو ببینم که بهنود ازش تعریف میکرد و ازم میخواست که باهاش ازدواج کنم .. فکر میکنم بهنودم حالم و فهمید که دستاشو روی دستام که روی میز یود گذاشت ..
هیچ سی حرفی نمیزد .. احساس میکردم .. تمام ادمایی که توی فست فود بودن .. ساکت شدن .. منتظر شروع یه ماجرای هیجان انگیز بودن .
انگار اونم هنوز متوجه ما نشده بود چون ادامه داد..
شاهین _ اینجا چیکار میکنید ؟!
که چشمش به ما افتاد .. چند لحظه نگاهش بین .. منو بهنود عوض شد و روی دستامون ثابت موند ..
شاهین _ اینجا چه خبره ؟!
پیمان _ شاهین جان بشین روی صندلی برات توضیح میدم.
شاهین بدون توجه به پیمان روبه من گفت :
_ پس همه ی حرفایی که در موردت میزدن درست بوده .. تویه اشغال ه*ر*زه ای دستات توی دست هر مردی هست ..
تنم لرزید .. سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده بود ..
بهنود غرید ..
بهنود _ خفه شو شاهین .. تو هیچ نمیدونی ..
_ چیو نمیدونم بهنود ؟!
بعدم بلند تر داد زد :
از هرکسی انتظار خ*ی*ا*ن*ت داشتم الی تو .. پس برای همین که دو روزه جواب تلفنای من و نمیدی .. لعنتی تو که میدونستی من بیشتر از جونم اینو دوست داشتم .. چرا باهام این کارو کردی ؟! چرا بهم نارو زدی ؟! مگه تو بهترین دوستم نبودی .. مگه تو برادرم نبودی .. چرا عشق منو ازم گرفتی .. ها اا چرا لعنتی ؟!
بهنود _ تو داری اشتباه میکنی .. اصلا قضیه اونطوری که تو فکر میکنی نیست ...
شاهین _ پس چطوری لعنتی ؟! من چطوری فکر میکنم وقتی دارم با چشمای خودم دستای عشقمو توی دستات میبینم ؟
پیمان _ اینقدر عشقم .. عشقم نکن .. سارا زن بهنود ِ دوسال که زنش ... همرازم دخترشونه .. الان این تویی که داری به دوستت خ*ی*ا*ن*ت میکنی و به ناموسش چشم داری ..
شاهین ناباورانه به من و بهنود نگاه میکرد ..
شاهین _ داری دروغ میگی ؟!
بهنود روی دستای من فشاری اورد و به شاهین گفت :
_ عین حقیقته .. حالام گورتو گم کن از اینجا ..
شاهینم چند لحظه به من نگاه کرد و یه متاسفم زیر ل*بی گفت و از فست فود خارج شد .
بازم سکوت همه جارو گرفته بود .. پیمان و بابک مجبور شدن از همه ی ادمای توی فست فود معذرت خواهی کنن .. اما من حتی سرمم بلند نکردم که بهشون نگاه کنم .. احساس میکردم .. همه با تمسخر نگاهم میکنن .. ولی دلم گرم شده بود .. از اینکه اینجوری ازم حمایت کرده بود .. میترسیدم برای توجیح خودش دروغ بگه .. یا حتی ازم بخواد باهاش حرف بزنم .. ولی این کارو نکرد .. وقتی دستامو فشرد .. بدنم گرم شد .. دیگه اون لرزش و نداشتم .. دیگه نمیترسیدم .. اونم همین و میخواست .. میخواست من نترسم .. کار بدی نکرده بودم که بترسم .. فقط با همسرم .. پدر بچه م اومده بودم بیرون .. پس دلیلی برای احساس گ*ن*ا*ه وجود نداشت ..
romangram.com | @romangram_com