#کوه_پنهان_پارت_120

و روبه من ادامه داد ..

مولایی _ سارا جان .. کاری داشتی خبرم کن.

سوار ماشینش شده بود ..

_ باشه .. بازم ممنون .

مولایی _ خواهش میکنم ..

و ماشین وروشن کرد و رفت ..

***

وارد فست فود که شدیم ..

مریم هنوز عصبانی بود .. چون هر کاری کردیم پیمان رضایت نداد که بریم رستوران سنتی .. تازه یه طرفدارم پیدا کرده بود .. بهنودم شدیدا اصرار داشت که بریم فست فود .. تکلیف همتا هم که مشخص بود .. پس بلاخره مریمم راضی شد ..

منو مریم و همراز توی یه ماشین بودیم .. همتا هم رفته بود توی جبهه ی پیمان و بهنود .. اون دوتا کفتر عشقم که توی فاز عشق و عاشقی بودن و توی هیچ حزبی نبودن .

وارد که شدیم .. میز هشت نفره ی طبقه دوم و برای نشستن انتخاب کردیم ..

رعنا و بابک کنار هم نشستن .. همتا هم کنارشون .. منو مریم هم روبه روشون .. پیمان سریع صندلی اونور مریم و برای نشستن انتخاب کرد .. بهنودم در میان تعجب من صندلی کناری منو انتخاب کرد .. این در حالی بود که صندلی کنار پیمان خالی بود و من تصور میکردم که اونجا رو برای نشستن انتخاب کنه .

هنوز کاملا روی صندلی هامون ننشسته بودیم که عمو مرصاد یا به قول مریم عمو گلی به سمتمون اومد تا از مهمون ویژه ی همیشگیش !! استقبال کنه ..

گلی _ سلام .. خیلی خوش امدین ..

و روبه همتا ادامه داد

گلی _ چطوری عمو ؟! کم پیش ما میای ؟!

همتای مارمولکم یه نگاه به مریم که زیر چشمی نگاشون میکرد .. کرد و یه چشمک برای مرصاد زد ..

همتا _ ممنون عمو جون خوبم ..عدم به مریم اشاره کرد وادامه داد:

اخه خاله جونم وقت نمیکنه منو بیاره .. منم دوست ندارم بدون خاله م پیتزا بخورم ..

مریم اینقدر تابلو بود که مرصادم میدونست اون از اومدن به اینجا راضی نیست و به خاطر همتاست که میاد اینجا ..

من که از این همه پرویی همتا خنده م گرفت بود .. در حال انفجار بودم .. مریمم هی برای همتا پشت چشم نازک میکرد و خط و نشون میکشید ..

بهنودم کنار من در حال خندیدن بود .. اینو از صدای نفس هاش متوجه میشدم ..

مطمئنن همتا براشون تعریف کرده بود .. چون توی ماشین همش در حال خندیدن بودن ..

مرصاد یه ل*بخند به مریم زد که باعث شد ..صدای پیمان در بیاد :

ببخشید ! خودتون سفارش میگیرید .. یا ما باید بریم برای سفارش ؟!

مرصاد _ خواهش میکنم .. شما جزء مهمانان ویژ ه ی ما مجسوب میشین .. چی میل دارین براتون بیارم ..

سفارش ها رو که گرفت رفت ..

هنوز ده دقیقه ای از نشستنمون نگذشته بود که یه صدای اشنا اومد که پیمان و صدا میزد..

romangram.com | @romangram_com