#کوه_پنهان_پارت_119


_ هیچی دیگه .. یکی از دوستام که وضع مالی خوبی نداشت و وادار کردم مشقامو بنویسه .. در عوض منم هر روز براش خوراکی بخرم ..

اون موقع فکر میکردم .. تازه دارم کار نیک انجام میدم و خدا حتما میفرستم بهشت .. بابامم شاد میشه .

بهنود _ بابت اینا فهمیدن ؟!

_ اهووم فهمیدن .. چشمات روز بد نبینه وقتی بابام فهمید .. دوماه پول تو جیبی نداشتم .. یعنی داشتم ولی باید میدادم به اون دوستم .. دو برابر همه ی همکلاسیام هم باید مشق مینوشتم .. تازه از دوچرخه هم خبری نبود ..

با حرص این تیکه رو گفتم و چینی به بینیم دادم .. بهنود که به من نگاه میکرد .. با این حرکتم بلند زد زیر خنده .

بهنود _ دوچرخه مهمترین تنبیهت بود ؟!

منم که با خنده اش خندم گرفته بود گفتم :

_ دوچرخه م به جونم وصل بود .. ولی از اون بدتر این بود که بابام تا یه هفته باهام حرف نزد.. حتی بهم نگاهم نکرد ..

بعد از یه هفته زار و التماس فقط بهم گفت : دختر من هرگز نباید از موقعیت بد دیگران به نفع خودش استفاده کنه .. از اونا برای خودش پله بسازه ..

_ از اون روز سوگل شد بهترین دوستم و دختر بابام ..

بابام دیگه از هرچیزی دوتا میخرید .. یکی برای من یکی برای سوگل .. همه چیزامون شبیه هم بود ..

بهنود _ همه ی جمله های بابات یادته ؟!

_ ار همه شو یادمه .. چون زیاد حرف نمیزد .. به این که کم گوی و گزیده گوی چون در اعتقاد داشت .. همیشه سعی میکرد با عمل به منو اشکان یاد بده که چیکار کنیم .. اما بعضی وقتا که حس میکرد ما ظرفیت شو داریم .. یه جمله به عنوان کلید بهمون میداد که دنبال قفلش باشیم ..

همیشه داشتن یه کلید و پیدا کردن قفلش ، بهتر از اینه که هزاران کلید داشته باشی و قفلش و هیچ وقت پیدا نکنی .

وال*بته ماندگار ..

بهنود _ پدر فهمیده ای داشتی .. خدا رحمتشون کنه .

_ ممنون .

بهنود _ سوگل ، اون چی شد ؟! اونم توی همون اتفاق ..

دیگه ادامه نداد .. ولی من منظورش و درک کردم .

ولی با تک سرفه ای که مولایی زد که توجهمون و جل*ب کنه ، فرصت جواب دادن به سوالش و پیدا نکردم ..

بهنود _ چیزی شده منصور جان ؟!

مولایی _ نه ببخشید مزاحم شدم .. فقط میخواستم رفع زحمت کنم ..

_ چرا اقای مولایی مگه شام و با ما میل نمیکنید ؟!

مولایی _ نه دیگه با اجازه مرخص بشم .. شما جوونا رو هم تنها بذارم بهتره .

بهنود _ هر طور راحتی .. میومدی خوشحالمون میکردی ..

در حالی که به سمت در میرفت .. ما هم بدرقه اش میکردیم ..

مولایی _ انشا الله دفعه بعد .


romangram.com | @romangram_com