#کوه_پنهان_پارت_118
بهنود _ همیشه اینقدر راحت خرج میکنی ؟!
بهش نگاه کردم ..
هنوز اون ل*بخند روی ل*بش بود ..
نمیدونم چرا دلم خواست باهاش حرف بزنم .. از عقایدم بگم .. دلم خواست فکر کنم ..
که اون میخواد منو بشناسه ، که داره ازم سوال میکنه ..
که براش مهمم ..
که داره موردم کنجکاوی میکنه ..
دلم خواست به اینده فکر نکنم .. به حرفاش درباره ی جدایی .. به رفتنش ..
پس حرف زدم .. گفتم از همه چیز گفتم ..
_ برای رفع نیازهام اره همیشه ..
روی پله ها نشستم .. اونم کنارم نشست .
منتظر بهم چشم دوخته بود .. ل*بخندی به روش زدم .
_ ارامش هم جزئی از نیازهاست دیگه .. اینکه اون به من ل*بخند بزنه .. برام دعا کنه ..
بهم ارامش میده ..
اینکه از خونه ی من راضی بیرون میره ..
اینکه دلش شاده از اینکه امشب دست پُر به خونه ش میره .. منو راضی میکنه ..
این پول شاید شام یه شب بچه ی من باشه ولی برای بچه ی اون هزینه ی یه سال تحصیل .. یه سال نزدیک شدن به موفقیتِ ..
با یاد بابام بازم اسمون دلم ابری شد ... به ستاره ها نگاه کردم .. حس میکردم بابام ازم راضی ِ و اون ستاره چشمک زن ، داره بهم پیغامش و میرسونه ..
با این فکر ل*بخند عمیقی روی ل*بم نشست ..
به بهنودم نگاه کردم .. اونم نگاهش به اسمون بود ..
_ بابام همیشه میگفت : " پول باید در خدمت شما باشه .. نه شما در خدمت پول "..
" هیچ وقت خودتون و اسیر پول نکنید ."
میدونی چیه ما وضع مالیمون خیلی خوب بود .. اما بابام هیچ وقت بیشتر از نیازمون برامون خرج نمیکرد .. باورت میشه یه حساب پر پول داشتیم ولی حق برداشت نداشتیم .. دوست نداشت به خاطر وضع مالی خوبیمون از بچه های هم سن و سالمون جداشیم .. یا حس برتری داشته باشیم ..
مخصوصا من که همیشه لوس بودم .. از طرف همه ی خانواده هم با هدیه های مختلف ساپورت میشدم ..
یه بار 8 سالم بود مشق هامو ننوشته بودم به معلمم گفتم : دوست نداشتم بنویسم .. دستام خسته میشد .. اونم گفت : فردا با اولیات بیا مدرسه .
منم باهاش لج کردم و دوباره ننوشتم .. بابام وقتی فهمید .. فقط گفت دیگه بدون انجام تکالیفت مدرسه نمیری . منم در حال فکر کردن سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم .. روی حرف بابام که نمی تونستم حرف بزنم .. ولی یه فکری به ذهنم رسیده بود ..
بهنود کمی جابه جا شد .. روبه روی من نشست .. انگار براش هیجان انگیز شده بود..
بهنود _ خوب ؟!
romangram.com | @romangram_com