#کوه_پنهان_پارت_117
بهنود سرش پایین بود و چیزی نمیگفت ..سرشو بلند کرد و یه ل*بخند به پیمان زد.
_ قربون دستت .. رفتی اون دخترای منم ور دار بیار . همراز املت دوست داره .
پیمان _ سارا تو به غیر از املت غذای دیگه ای بلد نیستی ؟!
_ نه !
یکی از کارگرا که داشت اشپزخونه رو تمیز میکرد گفت :
خانم من کارم تموم شده .. چی دوست دارین براتون درست کنم .
بابک _ ممنون .. شما دیگه خسته شدین .. اینا امشب مهمون من هستن .. به خاطر طرفداری برادرزاده ی عزیزم میخوام ببرمشون پیتزا فروشی عمو مرصاد .!!
نیش رعنا شده بود جمعم نمیشد .. منم سرم و پایین انداختم و خندیدم .
مریم _ یعنی مریم نیستم اگه فردا از عبدی برای تو خاستگاری نکنم عمو جون ..
بازم نیش رعنا جمع شد .. رعنا نیم خیز شد که به مریم حمله کنه .
_ بس کنید دیگه .. دیگه شوخیاتون داره لوس میشه .. فست فودم نمیریم .. رستوران سنتی بهترین گزینه است ..
پیمان _ اتفاقا امروز باید بریم پیش اقا مرصاد .. اینده ی من به وجود این اقا بستگی داره .
کاملا جدی حرف میزد .. همین باعث شده بود که مریم بهش خیره بشه .. پیمانم سنگینی نگاه مریم و حس کردو نگاهاشون در هم گره خورد ..
منم به هاله ی قل*ب قرمزی که بینشون ایجاد شده بود خیره شدم .. توی دلم براشون ارزوی خوشبختی کردم .. مریم لیاقتشو داشت .. پیمانم پسر خوبی بود .
بلند شدم رفتم که با کارگرا تصویه حساب کنم .. مولایی با شرکت خدماتی تصویه کرده بود .. اما من دوست داشتم هزینه زحماتشون و تا عرقشون خشک نشده بدم ..
حاضر بودم همه ی زندگی مو بدم .. ولی بازم این ل*بخند و توی صورت این خانم ها ببینم .
براشون اژانس گرفتم .. تا دم در بدرقه شون کردم و از شنیدن دعاهای از ته دلشون ل*ذ*ت بردم .
_ به سلامت سلیمه خانم .. مراقب خودتون باشین ..
سلیمه خانم _ ممنونم خانم .. خداعمرتون بده .. دست شما هم درد نکنه اقا .. خدا خانمتون براتون حفظ کنه ..
اقا ؟! برگشتم دیدم بهنود دقیقا پشت سرم ایستاده ، داره با ل*بخند نگام میکنه ..
بهنود _ مرسی سلیمه خانم .. بفرمایید ماشین منتظرتونه ..
سلیمه خانم _ چشم خداحافظ .
_ به سلامت .
تا سر کوچه رفتنشون و با چشم بدرقه کردم .. یه جورایی خجالت میکشیدم برگردم و با بهنود هم کلام بشم .. نمیدونم توی ل*بخندش چه چیزی بود که باعث میشد ، معذب بشم .. شایدم من دوست داشتم جور خاصی برداشت کنم ..
صداش دقیقا از کنار گوشم اومد ..
romangram.com | @romangram_com