#کوه_پنهان_پارت_116
_ بابک جان تو که وظیفه تو انجام دادی .. حواستم باشه که هنوز از دختر من بله رو نگرفتیا !!
بابک ابروهاشو بالا انداخت .. در حالی که به رعنا نگاه میکرد ، با یه لحن شیطنت امیزی گفت :
انشاالله بله رو هم میگیریم .
مریم _ الهی برات بمیرم عمو جونم که حسرت به دل موندی .. چقدر بهت گفتم بیا همین خانم عبدی ( منشی بابک ) بگیر ..
حرفش با خوردن دنپایی روفرشی های رعنا به بازوش قطع شد ..
مریم _ اااای باز و*ح*ش*ی شدی ؟!
رعنا _ حقته .. الاغ تو دوست منی یا اون عبدی بیریخت ..
مریم _ خوب معلومه دوست تو .. ولی اینم عمومه دیگه ، یه لحظه خواستم ادای برادرزاده های خوب دربیارم .. وگرنه من یه تار موی کوتاه گندیده ی تورو به صدتا تار موی کمند طلایی عبدی نمیدم ..
بهنود و پیمان با چهره ی کبود به رعنا نگاه میکردن .. که خنده ی من و فرار مریم همزمان .. باعث خندیدن اونا شد .
بابکم در حال خندیدن بود که رعنا با یه نگاه عصبی باعث شد .. خنده شو جمع کنه .
در خالی که بچه مشغول اجرای فیلم موش و گربه بودن .. اقای مولایی رو به من کرد و گفت :
_ از خونت راضی هستی ؟!
مولایی یه مرد تقریبا 45 ساله بود .. چشماهای مشکی و پوستی سبزه ... قد و هیکل درشتی هم داشت که ادمو یاد قوی ترین مردان مینداخت .. بیشتر بهش میخورد بادیگارد باشه تا وکیل .
با این تصور ل*بخندی زدم .
_ بله فعلا که خوبه .. فقط یه سری وسیله کم داره که باید تهیه کنم ..
مولایی _ من تا دو سه روز دیگه هستم .. لیست کن برات تهیه میکنم .
بیا یه ل*بخند زدم .. براش شدم تو .. ای خدا !!! سنگینیه نگاه بهنود و هم حس میکردم.. ولی نمیدونم چرا حس یه مجرم و داشتم که خطایی و انجام داده و نمیتونه به قاضی نگاه کنه .
_ ممنون .. از پسش بر میام ..
مولایی _ باشه پس اگه مشکلی داشتی خبرم کن .
دلم میخواست در مورد قضیه ی طلاق هم باهاش صحبت کنم .. که پشیمون شدم .. بهنود گفت به وکیل خودش میگه .
_ حتما
بابک _ امشب شام مهمون من .
نگاهم و از مولایی گرفتم و به بابک دوختم .. با یه ل*بخند پلیدانه گفتم :
_ نه دیگه نیازی نیست یه املت درست میکردم .
پیمان _ سارا جان تو نمیخواد خودت و برای ما ، به زحمت بندازی ..
ل*بخندم عمیق تر شد .
_ نه زحمتی نیست .. الان اماده ش میکنم .
پیمان _ بهنود پاشو بریم اینجا دیگه جای مانیست ..
romangram.com | @romangram_com