#کوه_پنهان_پارت_115
مسخره ل*بخند میزنه ..
_ اه پس این مولایی کجاست ..
بهنود _ مولایی ؟! اهان منصور و میگی ..
_ مگه تو اقای مولایی رو میشناسی ؟!
بهنود _ اره باهاش اشنا شدم .بلاخره به عنوان وکیل ، باید همسرموکلش و میشناخت .
یه خنده هم روی ل*بش بود که من به عنوان خنده ی تمسخر امیز تعبیر کردم و جوابشو با یه پشت چشم نازک کردن دادم .. به نگاه کردنم برای پیدا کردن مولایی ادامه دادم.
بهنود _ نیست ، رفته نهار بگیره .
ظروف یک بار مصرف غذارو که دستم بود اوردم بالا و نشونش دادم .
_ منم که غذا گرفتم .
بهنود _ اشکالی نداره .. میدیم با خودشون ببرن .
در حال دستور دادن به کارگرا به من گفت ..
بهنود _ توهم برو اتاقت انتخاب کن که بگم وسیله هاتو همون جا بچینن .
یعنی این ادم روی منم توی پروووویی کم کرده بود .. توی خونه ی خودم داره به من دستور میده ..
منم ترجیح دادم فعلا اطاعت امر کنم .. ولی باید براش یه شرایط و برای شناخت هر چه بهتر خودم فراهم کنم که دیگه ه*و*س دستور دادن به منو نکنه .
یکی از اتاقهای بالا رو انتخاب کردم .. مانتو و شالم و هم با یه تونیک مشکی و یه روسریه ابی عوض کردم .. ترجیحا همون بالا ایستادم تا در چیدمان اتاق ها نظر بدم .. ولی بیشتر برای این بود که در معرض دید بهنود نباشم .
از پایین هم خیالم راحت بود ، چون صدای مریم و رعنا میومد ... میدونستم اونا حواسشون به اشپز خونه و بقیه جاها هست ..
چند ساعتی بود که در گیر جابه جایی وسایل بودیم .. باربرا رفته بودن .. با چند تا خانمی که اومده بودن کمکمون مشغول جابه جایی بودیم .. که اون هم تقریبا تمام شده بود و همه ی وسایل در جای خودش قرار گرفته بود.
مریم و رعنا چند بار بالا امده بودن .. ولی من اصلا پایین نرفته بودم .. خودم با جابه جایی ل*باس های همراز و همتا توی کمدشون مشغول کرده بودم .. حتی برای نهار هم نرفته بودم ..
ولی دیگه باید میرفتم پایین .. چون هم از گرسنگی در حال ضعف کردن بودم و هم کار زیادی بالا نمونده بود .
از راه پله ها که بالا اومدم ، صدای خنده ی مریم و پیمان میومد ..
صداشون از نشیمن میومد .. به سمت صدا رفتم وارد که شدم .. دیدم همگی هستن بابکم بود ..
یه سلام بلند گفتم .. رفتم روی مبل تک نفره ی کنار اقای مولایی نشستم .
بهنود و پیمان روبه روم بودن .. مریم و بابک هم سمت راست و رعنا هم روبه روی مریم .
پیمان _ سلام سارا خانم ساعت خواب .
در حالی که سرشونم و ماساژ میدادم گفتم
_ خواب کجا بود .. بابا از کت وکول افتادم به جون شوما !
بابک _ سارا خجالت نمیکشی ما رو به کار گرفتی خودت رفتی خوابیدی .
romangram.com | @romangram_com