#کوه_پنهان_پارت_114

_ سلام سوری جون .

سوری جون _ سلام عزیزم .. خوبی

_ مرسی .. سوری جون دنبال دخترا رفتین ؟!

سوری جون _ اره عزیزم نگران نباش بهنود و پیمان رفتن .همراز مهد دیگه ؟

اه فکر اینجاشو نکرده بودم .. مهم نیست

در هر صورت میفهمیدن که جابه جایی دارم..

_ اره مهد .. ببخشید افتادین توی زحمت .

سوری جون _ توهم نمیخواد بری خونتون بیا اینجا مادر .. کار گرا خودشون کارشون و انجام میدن ..

_ نه خودم حتما باید باشم وگرنه بعدا به مشکل برمیخورم .

سوری جون _ باشه عزیزم هر جور راحتی .. میخوای بیتارو هم بفرستم ؟!

_ نه نیازی نیست .

سوری جون _ باشه دخترم . نگران دخترا هم نباش .. خدافظ.

_ مرسی سوری جون .. خدافظ.

توی راه اول وسیله هایی که میدونستم باید اضافه بشن و سفارش دادم .. بعدم به یه رستوران رفتم و برای نهار کارگرا غذا گرفتم .. باید از عابر هم پول میگرفتم .. چون بابام همیشه میگفت "عرق کارگر تا خشک نشده باید پولش و داد" .. منم پول نقد نداشتم .

وقتی رسیدم خونه کامیون باربری هم رسیده بود .. وارد شدم .. یکی از کارگرا رو صدا کردم که وسیله هایی و که خریدم از ماشین در بیاره .. خودمم ظروف غذارو دستم گرفتم و به سمت ساختمون رفتم .. داشتم از درب ساختمان وارد میشم که با دیدن بهنود شوکه شدم و سرجام ایستادم ...

داشت به کارگرا دستور جابه جایی و میداد .

مثل میخ سرجام ایستاده بودم و به بهنود نگاه میکردم .. انگار سنگینی ِ نگاهم و متوجه شد که برگشت سمتم ..

بهنود _ اِ سارا جان اومدی ؟!

فکم چسبیده بود به زمین .. یه جوری میگه سارا جان اومدی که انگار خونه یاونه و من قرار بوده زودتر برم خونش ..

_ بله شما اینجا رو چطوری پیدا کردین ؟!

بهنود _ خوب معلومه از بابا گرفتم .. سرا جان بیا این ور جلوی راه کارگرا رو گرفتی ..

تازه فهمیدم که چند دقیقه است .. جلوی در میخ کوب شدم .

نگاهم به اطرافم چرخوندم تا همتا و همراز پیدا کنم ..

بهنود _ دنبال کی میگردی ؟!

_ همتا و همراز .. سوری جون گفتن تو میری دنبالشون ..

بهنود _ پیمان بردشون خونه .. بعدم خودش میاد.

_ راضی به زحمتتون نبودم ..

بهنود فقط ل*بخند زد بهم ..

romangram.com | @romangram_com