#کوه_پنهان_پارت_113


_خدافظ

با سوری جون تماس گرفتم . بعد از کلی گلایه و شکایت برای نرفتنم به خونشون .. و توجیه از جانب من .. رضایت دادکه بعد از جابه جایی به خونه ی جدیدم به خونشون برم .

مولایی بهم خبر داد که خونه رو اماده کرده .. منم چند تا کارگر خانم گرفته بودم که وسایل جمع کنیم .. تقریبا تمام شده بود .مریم و رعنا هم چند روزی بود که شرکت خان عمو مشغول کار بودن .. ولی من هنوز امادگیشو نداشتم .

برای همین مجبور بودم خودم روی همه ی کارها نظارت داشته باشم . ال*بته تمرین خوبی بود .. تا ابد که نمیتونستم روی کمک اون دوتا حساب کنم .. تا همین جا هم خیلی بهشون زحمت داده بودم .

باید به پدر جون زنگ میزدم و میگفتم که برای جابه جایی اماده ایم .. اخه پدر جون وقتی شنید برای خونه خودم اقدام کردم و بهش چیزی نگفتم خیلی ناراحت شد .. و گفت که برای جابه جایی باید حتما خبرش کنم . شماره ی مولایی هم ازم گرفته بود تا محیط اون خونه رو خودش مورد بررسی قرار بده .

شماره ی موبایل پدرجون و گرفتم .. امیدوار بودم کارخونه باشه .. نمیخواستم بهنود چیزی از این ماجرا بدونه .. من نیاز به حمایتش نداشتم و خودم از پس مشکلاتم برمیومدم .

پدر جون _ جانم دختر گلم ؟!

_ سلام پدر جون !

پدرجون _ سلام عزیزم .. چه عجب یادی از این پدر پیر کردی .

_ شرمنده ام .. خودتون که میدونید این چند وقت چقدر سرم شلوغ بود ..

پدر جون _ برای همین که میگم باید به من میگفتی .. مگه من مردم که تو خودت همه ی کارهارو انجام دادی ..

_ خدا نکنه پدر جون .. انشاالله هیچ وقت سایه تون از سر ما کم نشه .. به خدا فقط نمیخواستم اذیت بشین .. اخه خودتوندرگیر مهموناتون بودین این چند وقت ..

پدرجون _ تو ببخش بابا منم ازتون قافل شدم . اگه این پسره رضایت میداد یه مهمونی بگیریم مجبور نبودیم .. حضور جدا جدای فامیل و برای دیدن شازده تحمل کنیم ..

_ من راضی به زحمت شما نبودم .

پدر جون _ چه زحمتی دخترم وظیفه مو انجام میدم .. مولایی میگفت خونه رو اماده کرده .. اماده ای برای جابه جایی .

_ بله پدر جون .. ما اماده ایم .

پدر جون _ باشه دخترم .. من الان با باربری تماس میگیرم .. توهم با دخترا برین خونه ی ما ..

_ نه پدر جون اگه اجازه بدین .. باید برم خونه که جای وسایل و خودم به کارگرا بگم ..

پدر جون _ باشه پس به سوری زنگ میزنم بره دنبال همتا و همراز که اذیت نشی .

_ ممنونم .. لطف میکنی .

پدرجون _ وظیفمه دختر گلم . با من تعارف نکن.

_ بازم مرسی

پدرجون _ خداحافظ بابا .

_ خداحافظ .

بعد از اینکه قطع کردم .. به مریم و رعنا هم زنگ زدم و گفتم که وسایل و میبرن .. منم میرم اون خونه .

ماشین و که از پارکینگ در اوردم . از باربری رسیدن .. چند دقیقه بعد هم پدر جون رسید و ازم خواست که برم .

ساعت تعطیلی مدارس بود با سوری جون تماس گرفتم که مطمئن شم دنبال دخترا رفته یا نه ؟!


romangram.com | @romangram_com