#کوچ_غریبانه_پارت_258
-مواظب این خانوم باشید،حالش خوب...
انگار تازه متوجه شد که حال هیچ کدام از آنها خوب نیست و وقتی عکس العملی از هیچ کدام شان ندید،مرا روی یکی از صندلی های راحتی نشاند و دوباره به بخش برگشت.
***روزهای اول انگار منگ بودم.همۀ حوادث درحالتی بین خواب و بیداری برایم سپری شد.گریه ها،شیون ها،تشییع جنازه،آدم های سیاه پوش،دسته های گل،بوی حلوا،پچ پچ های در گوشی،قیافه های همدرد،بی اعتنایی ها و عاقبت دکتر ارسلان که باز برایم آرامبخش تجویز کرد و هشدار داد که نباید به مسائل ناراحت کننده فکر کنم.
ولی مگر ممکن بود؟بخصوص تمام فکر های عذاب آور با تاریک شدن هوا به سراغم می آمد.شب ها خواب نداشتم.تا وقتی بیدار بودم قیافۀ ناصر که به سختی نفس می کشید از جلوی چشمم محو نمی شد و به محض خوابیدن،او را به صورت واضح تر می دیدم.همان طور رنجور و ضعیف صدایم می کرد و کمک می خواست.دستش را می گرفتم که نجاتش بدهم،برعکس او مرا محکم به سمت خود می کشید.داشت در گودال پر از گل فرو می رفت و می خواست مرا هم با خودش به قعر گودال بکشد که با ترس از خواب بیدار پریدم.
دو سه بار صدای جیغ کوتاهم سحر را از خواب پراند.هر بار وحشت زده در بغلم فرو می رفت و لرزان می پرسید:
-مامان چی شده؟چرا جیغ کشیدی؟
-چیزی نیست عزیزم،خواب بد دیدم.
-می ترسم مامان.
نترس عزیزم،من پیشتم.
romangram.com | @romangram_com