#کوچ_غریبانه_پارت_259
با مصرف داروهای آرامبخش،کابوس ها جای خودشان را به خوابی سنگین دادند.این به مراتب بهتر بود،فقط یک اشکال داشت،دیر بیدار شدن از خواب وبا تاخیر به سر کار رفتن.روزهای اول لیلا غیبت هایم را به نحوی ماست مالی می کرد،ولی عاقبت آقای کسایی متوجه شد واحضارم کرد:
-خانوم بهرام خانی شما یکی از منضبط ترین کارمندای ما بودین،ولی متاسفانه توی این یکی دو هفتۀ اخیر هر روز دیر سر کارتون حاضر می شید.
-شرمنده ام،دلیلش مصرف قرص های آرامبخشه.مدتیه که شب ها نمی تونم خوب بخوابم،واسه همین دکتر برام قرص تجویز کرده.متاسفانه این قرصا خوابمو زیاد کردن.
-مگه باز مشکلی براتون پیش اومده؟
-راستش یک ماه پیش پدر سحر فوت کرد.شما که از همه چیز خبر دارین.هر چند من از زندگی مشترک با اون خاطرۀ خوشی نداشتم،ولی راضی به مرگش هم نبودم؛بخصوص به طریقی که اون مرد.
-مگه ایشون چه جوری از دنیا رفت؟
-سرطان گرفت و اون قدر درد کشید تا...
-خیلی متاسفم،خدا رحمتشون کنه...حقیقتش من وضعیت شما رو درک می کنم ولی نمی تونم بین شما و بقیۀ کارمندا تبعیض قائل بشم.منظورمو که درک می کنید؟
-بله قربان،خود منم دوست ندارم توی محیط کار استثنا باشم.از فردا هم تمام سعیمو می کنم که بموقع توی شرکت حاضر باشم.
-خوشحالم که این قدر خوب همه چیزو درک می کنید.ضمنا اگه بعد از این به مشکل خاصی توی زندگیتون برخوردین،روی کمک من حساب کنید.اگه واسه شما کاری از دستم بر بیاد خوشحال می شم.
romangram.com | @romangram_com