#کوچ_غریبانه_پارت_257

-فعلا دو تا دکتر و چند تا پرستار بالای سرش هستن،نمی دونم می ذارن تو بری یا نه.ما رو که بیرون کردن.

دلواپس پشت در ایستاده بودم و از دست خودم حرص می خوردم که چرا همین امروز غیبت کرده بودم.شاید نیم ساعت به حالت انتظار گذشت که عاقبت در باز شد و دو پزشک همراه یکی از پرستارها با قیافه های گرفته بیرون آمدند.صدای الهه در گلویش خفه شده بود،فقط توانست آهسته بگوید:

-دکتر...

همین لحظه بقیه هم به دور دکتر حلقه زدند.نگاه مرد میانسالی که قیافه ای مهربان داشت به روی الهه لحظه ای ثابت ماند و بعد سرش را به پایین خم شد.

-متاسفم،ما هر کاری از دست مون بر می اومد کردیم،ولی...

صدای زجۀ خاله را شنیدم که پرسید:

-یعنی ناصرم از دست رفت؟

دیگر معطل نشدم.در را باز کردم و در حالی که می شنیدم پرستار می گفت ( خانوم داخل نرید.)وارد بخش شدم.اطراف تخت ناصر با پاراوان پوشیده شده بود.با قدم های لرزان به آنجا نزدیک شدم.صدای صحبت آهستۀ دو پرستار از آن قسمت شنیده می شد.باز هم جلوتر رفتم.نمی دانستم با چه صحنه ای رو به رو می شوم،اما ضربان قلبم خود به خود بالا رفته بود.عاقبت او را دیدم.جسم نحیفی که ملحفۀ سفیدی تا بالای سرش را پوشانده بود و هیچ حرکتی نمی کرد.تا قبل از این لحظه هرگز چشمم به مرده ای نیفتاده بود.یک آن انگار جریان برقی به تنم وصل شد و لرزشی که از ترس ناشی می شد همۀ وجودم را لرزاند.(ناصر!)اگر یکی از پرستارها متوجه ام نشده بود حتما از ضعف زمین می خوردم:

-خانوم کی به شما اجازه داد بیایین تو؟بفرماین بیرون.

و چون متوجۀ حالم شد،خودش زیر بغلم را گرفت و تا بیرون بخش همراهی ام کرد و خطاب به بقیه گفت:

romangram.com | @romangram_com