#کوچ_غریبانه_پارت_256
-تو زحمت نکش من خودم میام.آخه نمی دونم کارم اینجا چه ساعتی تموم می شه.
-باشه،ولی زیاد دیر نکن.سوار وسیله ای غیر از تاکسی هم نشو.
-باشه،تو هم مواظب خودت و سحر باش.
از راهروها می گذشتم،در بین آنهایی که بیمارستان را ترک می کردند چشمم به یکی دو تا از همکاران ناصر افتاد.وقتی مردم را در حال خروج دیدم قدم هایم سرعت بیشتری گرفت.الهه به محض دیدنم سراسیمه به پیشوازم آمد.ظاهر آشفته ای داشت و به پهنای صورت اشک می ریخت.تا رسید دستانم را گرفت و با گریه پرسید:
-امروز کجا بودی مانی؟چرا این قدر دیر اومدی؟
-گرفتار بودم...مگه چی شده؟!
-ناصر داره می میره.از صبح تا حالا چند بار تو اغما رفته،هر دفعه هم که بهوش اومده سراغ تو رو گرفته.
مامان،خاله،آقای نصیری و نسرین به حالت عزادار غمگین و گریان نشسته بودند.سلامی خطاب به همه شان کردم و از الهه پرسیدم:
-می تونم برم پیشش؟
romangram.com | @romangram_com