#کوچ_غریبانه_پارت_255
حق با او بود.فضای آرام کافه تریا و بستنی میوه ای خوشمزه ای که سفارش داد اعصابم را کمی آرام کرد؛بخصوص که با قیافه ای سرحال مقابلم نشسته بود و آن قدر سر به سرم گذاشت که عاقبت از خر شیطان پایین آمدم و به رویش لبخند زدم.
مقابل بیمارستان با عجله پیاده شدم.به سحر گفتم:
-تو نمی یای؟
مستاصل نگاهم کرد،مسعود گفت:
-بچه رو این جور جاها نبری بهتره.قراره با سحر بریم پارک،مگه نه عمو جان؟
-برم مامان؟
-برو ولی عمو رو اذیت نکن.دختر خوبی باش.
-باشه مامان جونم.
از میان دو صندلی به قسمت جلو آمد و کنار مسعود جا گرفت.
-شب چه ساعتی بیام دنبالت؟
romangram.com | @romangram_com