#کوچ_غریبانه_پارت_254
زمان کوتاهی طول کشید تا صدایش را دوباره شنیدم:
-نمی دونم،خدا کنه من اشتباه کنم و تمام توجه تو فقط به همین دلیل باشه که می گی.به هر حال بد نیست اون گوشه و کنار وقتت یه نوبتی هم واسۀ دوستای قدیمی بذاری،جای دوری نمی ره.
-دوستای قدیمی که وقت شون به اندازۀ کافی پر هست.این طور که پیداست خدا واسه شون یه سرگرمی تودل برو هم مهیا کرده.
-اون به قول تو سرگرمی،تودل برو هست یا نیست مبارک صاحبش باشه.خدا رو شکر فکر و ذهن ما این قدر مشغول هست که چشم مون دنبال ناموس مردوم نباشه.
در ادامۀ صحبتش نگاهی به عقب انداخت:
-سحر جان موافقی اول یه بستنی خوشمزه به اتفاق بخوریم بعد بریم پارک؟
-آره عمو جون،من عاشق بستنی ام.
-بریم اول منو برسون بیمارستان،می ترسم دیر بشه.
-نترس دیر نمی شه.تازه به نفع ناصره که تو اول یه چیز خنک بخوری یه کم آروم بشی بعد بری ملاقاتش.با این قیافۀ اخمو اگه بری بالا سر مریض بنده خدا در جا قبض روح می شه.
romangram.com | @romangram_com